آواآوا، تا این لحظه: 15 سال و 4 ماه و 2 روز سن داره

آوای دلنشین من

هیولا

دیروز سردرد خیلی بدی داشتم. خوابیده بودم و مثلا داشتم استراحت می کردم. از اتاقت اومدی بیرون. ذوق کردی و گفتی :"مامان، پله شده" بعد تصمیم گرفتی از پله بالا و پائین بری یه پا روی من، یه پا روی مبل و ... کلی بازی کردی. بعد، یه ایده جدید به ذهنت رسید. آوا: مامان، می خوای سرسره بازی کنیم. من: آره، چطوری بازی کنیم. آوا : بشین، اینطوری ... (نشستم کنار مبل، می رفتی بالای مبل، بعد از روی سر و کول من، مثلا سر می خوردی، می اومدی پائین ) بعد تازه اعتراضم میکردی. "نه، مامان. سرت باید بالا باشه، اینطوری نمی شه" کلی هم سر خوردی و بازی کردی و بعد رفتی اتاقت تازه داشتم یه نفس راحت می کشیدم که ... آوا: مامان، مامان عزیزم، ب...
11 آبان 1392

این روزها... 47

دیروز از وقتی که اومدیم دنبالت و نشستی توی ماشین تا وقت خواب، از نمایشی حرف می زدی که توی مهد براتون اجراء کرده بودن. چندین و چند بار برامون تعریف کردی. هر بار با کلی آب و تاب " مامان، یه جعبه بود، بعد یه هیولا (صداتو کلفت می کردی و با کلی هیجان می گفتی هیولا) پرید بیرون... از دهنش آتیش می اومد بیرون (فکر می کنم اینجا رو گریز زدی به تخیلاتت) یه گربه هم بود، افتاد زمین. می لرزید (می خندیدی و می گفتی می لرزید) ... با هم شمشیر بازی می کردن... مبارزه می کردن با آدم بدها و ... خلاصه این که با همه تعاریفی که کردی، ما از این نمایش چیزی سر در نیاوردیم، فقط هر بار که تعریف می کردی، مشتاقانه گوش می کردیم و مثل خودت با هیجان می گفتیم "خوب ...
8 آبان 1392

بازی 46

بیست و هشت ماهگی آوا: کلی جعبه خالی داشتم که با روزنامه و کاغذ باطله پرکردم و شد بلوک. بعد بازی کردیم و ترکیب کردیم حجم ها رو . همه این داروها رو این دو ماه اخیر مصرف کردی دختر گلم  حساب کردم، دیدم این دو ماه گذشته هر 10 روز یه بار مریض بودی و سرما خورده  و این یعنی فاجعه بعد رفتی و من شروع کردم به بازی  اینم ترکیب های من حس رقابتت گل کرد، رفتی اتاقت و با این توپ برگشتی  دوباره شروع کردی به ساخت و ساز و بالاخره یک ترکیب حجمی بی نظیر از یک دختر بی نظیر ...
6 آبان 1392

بازی 45

بیست و هشت ماهگی آوا: کارهای جدیدت همچنان سعی می کنی همرنگ ها کنار هم باشن و شکل ها جور باشه و یک کار نسبتا متفاوت از دختر گلم. بالاخره ساختار شکنی کردی عزیزم   همچنان مشغول بودی و من با کمال شرمندگی مرخص شدم تاریخ عکس ها : 1392/07/22 ...
22 مهر 1392

نه!

دارم یکی از تقاضاهات رو رد می کنم. من: نه! الان وقتش نیست. آوا: نه!!!!!!!!!!!! مامان. من می گم نه. شما باید بگی بله ...
15 مهر 1392

صحبت کردن و دعوا کردن 2

خیلی دوست داشتم بدونم ایده صحبت کردن و دعوا کردن از کجا توی ذهنت شکل گرفته که امروز خیلی اتفاقی کشفش کردم، وقتی داشتم کتاب سیب و خرگوش رو برات می خوندم. داستان یک سیب که خرگوشی می بینه و کلاغی از درخت می چینه و خارپشتی می گیره و بعد هر سه برای تصاحبش دعوا می کنن. اما بعد از صحبت کردن، تصمیم می گیرن که سیب رو عادلانه تقسیم کنن و هر کدام تکه ای از سیب رو بردارن. این داستان و اینم برداشت دختر گلم از داستان... صحنه دعوا کردن ...   و صحنه صحبت کردن ... تاریخ عکس ها: 1392/07/11 الهی مامان فدات شه که اینقدر دقیق استنباط می کنی ...
11 مهر 1392