آواآوا، تا این لحظه: 15 سال و 4 ماه سن داره

آوای دلنشین من

هیولا

1392/8/11 16:01
نویسنده : مریم
241 بازدید
اشتراک گذاری

دیروز سردرد خیلی بدی داشتم. خوابیده بودم و مثلا داشتم استراحت می کردم. از اتاقت اومدی بیرون. ذوق کردی و گفتی :"مامان، پله شده" بعد تصمیم گرفتی از پله بالا و پائین بریگریه یه پا روی من، یه پا روی مبل و ... کلی بازی کردی. بعد، یه ایده جدید به ذهنت رسید.

آوا: مامان، می خوای سرسره بازی کنیم. لبخند

من: آره، چطوری بازی کنیم.

آوا : بشین، اینطوری ... (نشستم کنار مبل، می رفتی بالای مبل، بعد از روی سر و کول من، مثلا سر می خوردی، می اومدی پائینآخ) بعد تازه اعتراضم میکردی. "نه، مامان. سرت باید بالا باشه، اینطوری نمی شه" کلی هم سر خوردی و بازی کردی و بعد رفتی اتاقتاوه تازه داشتم یه نفس راحت می کشیدم که ...

آوا: مامان، مامان عزیزم، بیا (اونقدر هیجان زده بودی که نیم خیز شدم) با عجله اومدم اتاقت، دیدم رفتی توی کمد نشستی (در واقع به زور خودتو جا کردی) تعجبتعجب

من: آوا جان، چیزی شده عزیزم!!!!!!!!!

آوا: مامان، هیولا اومدهابرو (یه وقت فکر نکنی، ترسیده بودی. فقط داشتی توصیف میکردی محض خاطر سر کار بودن منمنتظر) ببین از اونجا رفت بالا، دور زد، اومد پائین. بعد رفت.

من: کجا رفت؟

آوا: رفت تو شکم مننیشخند ببین الان تو شکم منه. توی ناف منه.

چند لحظه بعد، خوابیده بودم که دوباره از اتاقت اومدی بیرون، منو که دیدی، با نارحتی گفتی: "مامان، نخواب. بشینناراحت" گفتم: "آوا، اینجا مثلا دریاست. منم ماهی ام، دارم توی آب شنا می کنم" چند لحظه مکث کردی و رفتی اتاقت. با یکی از میله های بلزت (که جدا کرده بودی) برگشتی، رفتی بالای مبل، میله رو گرفتی طرف من، گفتی: "مامان ماهی، بیا، بیا چوب رو بگیر، از آب بیا بیرون"گریه

منو که از آب کشیدی بیرون و مطمئن شدی نشستم و نمی خوابم، دوباره رفتی. اینبار آشپزخونه. نمی دونم چکار می کردی، صدای خش خشی که قطع نمی شد. یه کم صبر کردم، دو کم صبر کردم، سه کم صبر کردم، دیدم نمیشه. نگرانت شدم

من: آوا جان

آوا: بله مامان ( سریع اومدی. همیشه وقتی صدات می کنیم. جواب می دی بله ... و سریع می یایبغل)

من: آوا، صدای چی بود؟

آوا: صدای من بودلبخند

من: داشتی چکار می کردی عزیزم؟

آوا: داشتم کفش می پوشیدم. بندها رو می بستم. صدام کردی.

من که نفهمیدممتفکر  کفش پوشیدن و آشپزخونه چه ربطی دارن!!!!! مهم تر از همه، نشستن و نخوابیدن من چه حسنی داره آخه عزیز دلم؟؟؟؟؟؟

پسندها (0)
شما اولین مشوق باشید!

نظرات (1)

پریسا مامان کیان
15 آبان 92 20:26
وای الهی بمیرم با این سردرد چه بلاهایی سرتون نیاورده این دختر شیطونمون. یه بار تازه از سفر رسیده بودم و خیلی خیلی خسته بودم. کیان خیلی سرحال بود و فقط بازی میخواست. من برای اینکه کیان خوابش ببره نذر کردم. الان که یادش می افتم خنده ام میگیره


خیللللی سخته. شده کار هر روزم. بازم خداروشکر که سالم ان.