هیولا
دیروز سردرد خیلی بدی داشتم. خوابیده بودم و مثلا داشتم استراحت می کردم. از اتاقت اومدی بیرون. ذوق کردی و گفتی :"مامان، پله شده" بعد تصمیم گرفتی از پله بالا و پائین بری
یه پا روی من، یه پا روی مبل و ... کلی بازی کردی. بعد، یه ایده جدید به ذهنت رسید.
آوا: مامان، می خوای سرسره بازی کنیم. 
من: آره، چطوری بازی کنیم.
آوا : بشین، اینطوری ... (نشستم کنار مبل، می رفتی بالای مبل، بعد از روی سر و کول من، مثلا سر می خوردی، می اومدی پائین
) بعد تازه اعتراضم میکردی. "نه، مامان. سرت باید بالا باشه، اینطوری نمی شه" کلی هم سر خوردی و بازی کردی و بعد رفتی اتاقت
تازه داشتم یه نفس راحت می کشیدم که ...
آوا: مامان، مامان عزیزم، بیا (اونقدر هیجان زده بودی که نیم خیز شدم) با عجله اومدم اتاقت، دیدم رفتی توی کمد نشستی (در واقع به زور خودتو جا کردی) 

من: آوا جان، چیزی شده عزیزم!!!!!!!!!
آوا: مامان، هیولا اومده
(یه وقت فکر نکنی، ترسیده بودی. فقط داشتی توصیف میکردی محض خاطر سر کار بودن من
) ببین از اونجا رفت بالا، دور زد، اومد پائین. بعد رفت.
من: کجا رفت؟
آوا: رفت تو شکم من
ببین الان تو شکم منه. توی ناف منه.
چند لحظه بعد، خوابیده بودم که دوباره از اتاقت اومدی بیرون، منو که دیدی، با نارحتی گفتی: "مامان، نخواب. بشین
" گفتم: "آوا، اینجا مثلا دریاست. منم ماهی ام، دارم توی آب شنا می کنم" چند لحظه مکث کردی و رفتی اتاقت. با یکی از میله های بلزت (که جدا کرده بودی) برگشتی، رفتی بالای مبل، میله رو گرفتی طرف من، گفتی: "مامان ماهی، بیا، بیا چوب رو بگیر، از آب بیا بیرون"
منو که از آب کشیدی بیرون و مطمئن شدی نشستم و نمی خوابم، دوباره رفتی. اینبار آشپزخونه. نمی دونم چکار می کردی، صدای خش خشی که قطع نمی شد. یه کم صبر کردم، دو کم صبر کردم، سه کم صبر کردم، دیدم نمیشه. نگرانت شدم
من: آوا جان
آوا: بله مامان ( سریع اومدی. همیشه وقتی صدات می کنیم. جواب می دی بله ... و سریع می یای
)
من: آوا، صدای چی بود؟
آوا: صدای من بود
من: داشتی چکار می کردی عزیزم؟
آوا: داشتم کفش می پوشیدم. بندها رو می بستم. صدام کردی.
من که نفهمیدم
کفش پوشیدن و آشپزخونه چه ربطی دارن!!!!! مهم تر از همه، نشستن و نخوابیدن من چه حسنی داره آخه عزیز دلم؟؟؟؟؟؟


هیولا
