آواآوا، تا این لحظه: 15 سال و 4 ماه و 1 روز سن داره

آوای دلنشین من

آنا

1392/8/12 16:15
نویسنده : مریم
219 بازدید
اشتراک گذاری

اولین بار بابا پای آنا رو به دیالوگ ما باز کرد، وقتی می خواست قصه بگه و اینطوری شروع می کرد. "یکی بود، یکی نبود. یه دختر کوچولوی نازی بود به اسم آنا ..." شرطی شدی، هر وقت بابا قصه رو اینطوری شروع می کنه، سریع جواب می دی "اسمش بود آنا" چند روز پیش داشتیم صبحانه می خوردیم.

-  مامان، من می خوام پنیر بخورم.

داشتم برات لقمه می گرفتم که ... 

- اینطوری نه!!!!! فقط پنیر.ناراحت می خوام با قاشق پنیر بخورم.لبخند

پنیر رو با گردوی آسیاب شده مخلوط کردم و با قاشق دادم دستت.

- نه !!!!!!!!!!! فقط پنیرعصبانی اینطوری نمی خوام.

سکوت کردم و ظرف رو گذاشتم جلوت

- من نمی خورم.قهر

باز سکوت من ...

- نمی خورمقهر

و باز ...

- مامان، من نمی خورم.عصبانی

چند لحظه بعد، شروع کردی به خوردناز خود راضی و ما هم شروع کردیم به تشویق تشویقتشویق

- من که نمی خورم قهر آنا داره می خوره قهقههقهقهه

پسندها (0)
شما اولین مشوق باشید!

نظرات (1)

پریسا مامان کیان
15 آبان 92 20:22
الهییییییییییییییییییییی
عزیزم. ماشالله اش باشه. جوابش منو میخکوب کرد


مرسی خاله جون. لطف دارین.