این روزها... 47
دیروز از وقتی که اومدیم دنبالت و نشستی توی ماشین تا وقت خواب، از نمایشی حرف می زدی که توی مهد براتون اجراء کرده بودن. چندین و چند بار برامون تعریف کردی. هر بار با کلی آب و تاب 
" مامان، یه جعبه بود، بعد یه هیولا (صداتو کلفت می کردی و با کلی هیجان می گفتی هیولا) پرید بیرون... از دهنش آتیش می اومد بیرون
(فکر می کنم اینجا رو گریز زدی به تخیلاتت) یه گربه هم بود، افتاد زمین. می لرزید (می خندیدی و می گفتی می لرزید) ... با هم شمشیر بازی می کردن... مبارزه می کردن با آدم بدها و ... خلاصه این که با همه تعاریفی که کردی، ما از این نمایش چیزی سر در نیاوردیم، فقط هر بار که تعریف می کردی، مشتاقانه گوش می کردیم و مثل خودت با هیجان می گفتیم "خوب !!!!!!!! بعد چی شد؟" خاله می گفت خیلی از نمایش لذت می بری و کلی بهت خوش می گذره.
خدا رو شکر. خوشحالم از اینهمه رضایت و شادی تو دختر گلم

خاله های مهربون مهد کودک. ممنونیم از همه زحماتی که برای کوچولوهامون می کشین


این روزها... 47
