آواآوا، تا این لحظه: 15 سال و 4 ماه و 3 روز سن داره

آوای دلنشین من

این روزها... 50

خیره شدی به دستم ... می گم: "آوا، چیزی شده مامان" با ناراحتی جواب می دی:" مامان جونم، دستت زخم شده؟   (یه خراش خیلی کوچولو روی دستم بود) برم برات چسب زخم بیارم مامان. نگران نباش. زود خوب می شه" بعد رفتی آشپزخونه، برام چسب زخم بیاری   خدایا شکرت که دختر دارم  خدایا شکرت که فرشته ای به این مهربونی دارم تاریخ عکس: 1392/08/02 ...
19 آبان 1392

بازی 50

بیست و نه ماهگی آوا: اصرار داشتی دوخت و دوز کنی همراه من. برات نخ  و سوزن بی خطر تدارک دیدم. حالا می دوزی همراه من تاریخ عکس: 1392/08/16 ...
16 آبان 1392

بازی 49

بیست و نه ماهگی آوا: ایندفعه کلاژ کردیم با چسب و کاغذ رنگی. خودم برش دادم و شما چسبوندی.    اصرار داشتی دمش اینجا باشه    و بالاخره شد این ...  تاریخ عکس ها:1392/08/16 بعد هم چسبوندی روی کمدت (کلا عاشق چسبوندنی از هر نوعش     )  ...
16 آبان 1392

بازی 48

بیست و نه ماهگی آوا: اسباب بازی های جدیدمون   و بازی های جدیدمون  این اولین کشفت بود دختر گلم بعد طبق معمول رفتی سراغ همرنگ ها و شروع کردی به ساختن دوباره اش. اینبار همرنگ بودنش برات مهم بود. یه کشف دیگه     و بالاخره تکمیلش کردی   میز و صندلی درست کردی و کاملش کردی اینطوری    آدم درست کردی دروازه درست کردی به این می گی "تلفن"  کلی باهاش صحبت می کنی به زبان شیرین کودکی     یه کار مشترک هم داشتیم که به سرانجام نرسیده، تصمی...
16 آبان 1392

بازی 47

بیست و نه ماهگی آوا: یادش بخیر  این اولین آبرنگ زندگی منه  یه مدت عاشقش بودم و حیفم می اومد ازش استفاده کنم  حالا شده جعبه آبرنگ دختر گلم و هیچ کس حق نداره بهش دست بزنه حتی مامانش     اینم تکنیک جدید کار با آبرنگ  با قطره چکان آب می ریزم تا رنگ ها غرقاب بشه  بعد رنگ بازی می کنیم   از این برنامه های همیشگی هم داشتیم     و از این برنامه ها و بالاخره اثر هنری با بهتر بگم آثار هنری دختر عزیزتر از جانم و با کمال شرمندگی، اثر نقاشی خودم    هر چی فکر می کنم، می بینم از من...
15 آبان 1392

این روزها... 48

هر چی من از لاک خریدن و لاک زدن طفره رفتم، نشد که نشد.   لاک می زنی با ماژیک، قلم مو ... هر چی دستت برسه برای خودت، من، بابا ... هر کی دستت برسه.    کلی هم احساس برازندگی می کنی طبق معمول تاریخ عکس ها : 1392/08/13 ...
13 آبان 1392

abcd

چند روز پیش صدام کردی و گفتی :"مامان، ببین abcd نوشتم"  الهی مامان فدات شه که اینقدر قشنگ نوشتی  بعد اشاره کردی و گفتی :"مامان ببین d شده" تاریخ عکس ها : 1392/08/13 ...
13 آبان 1392

آنا

اولین بار بابا پای آنا رو به دیالوگ ما باز کرد، وقتی می خواست قصه بگه و اینطوری شروع می کرد. "یکی بود، یکی نبود. یه دختر کوچولوی نازی بود به اسم آنا ..." شرطی شدی، هر وقت بابا قصه رو اینطوری شروع می کنه، سریع جواب می دی "اسمش بود آنا" چند روز پیش داشتیم صبحانه می خوردیم. -  مامان، من می خوام پنیر بخورم. داشتم برات لقمه می گرفتم که ...  - اینطوری نه!!!!! فقط پنیر. می خوام با قاشق پنیر بخورم. پنیر رو با گردوی آسیاب شده مخلوط کردم و با قاشق دادم دستت. - نه !!!!!!!!!!! فقط پنیر اینطوری نمی خوام. سکوت کردم و ظرف رو گذاشتم جلوت - من نمی خورم. باز سکوت من ... - نمی خورم و باز ... -...
12 آبان 1392