آواآوا، تا این لحظه: 15 سال و 3 ماه و 29 روز سن داره

آوای دلنشین من

بخند

من : آوا کار بدی کردی، ناراحت شدم آوا : منم ناراحت شدم دیگه  من : خیلی ناراحتم  آوا : منم خیلی ناراحتم دیگه  چند دقیقه می گذره ... همینطوری   زل زدی به من. کم کم میای نزدیک   می گی : "مامان، بخند. لطفا بخند دیگه "   ...
10 مرداد 1392

جناب قلدر خانم

این روزها خیلی قلدر شدی. صدات رو کلفت می کنی. ابروهات رو تو هم گره می کنی و خودم، خودم می کنی.  معمولا مکالمه ات با یه نه کشیده شروع می شه و بعد ادامه می دی " خودم می رم، خودم می خونم. خودم می خورم، خودم می یارم و ..."  می گن اقتضای سن دو ساله هاست و طبیعی. در هر صورت، من که ناراضی نیستم. برعکس کلی لذت می برم. به نظرم خیلییییی بامزه می شی. گاهی اوقات هم که می بینم حسابی حس گرفتی و داری لذت می بری از قدرت نمایی کردنت. زل می زنم بهت و می خندم  نمی دونم چرا و به چه علت! ولی معمولا اخمت از هم باز می شه و در جوابم لبخند می زنی و اوضاع دوباره بر وفق مراد می شه  به نظرم خیلی دوست داشتنی تر شدی عسلم   ...
24 تير 1392

شنل قرمزی

الان یک هفته هست یا شاید بیشتر که دارم هر روز و هر شب دست کم دو سه بار قصه "شنل قرمزی" رو برات تعریف می کنم.  دیگه حفظش شدی. وسط قصه خودت شروع می کنی به تعریف کردن و ...  امروز ظهر موقع خواب نیمروزی ات باز گفتی "قصه بگم" (منظورت اینه که قصه بگو. آخه هنوز فعل ها رو اشتباه می گی ) بعد این گفتگو بینمون رد و بدل شد. مامان : یکی بود یکی نبود. یه دختر کوچولوی مو فرفری خیلی قشنگ بود. اسمش بود آوا ... آوا : شنل قرمزی مامان : اسمش بود آوا ... آوا : شنننننل قرمزززززی مامان : اسمش بود آوا ... آوا : شننننننننل قرمززززززززززززی  (یعنی من مردم و زنده شدم برای اون اخم قشنگت.  آخه اولین اخم زندگیت ...
21 ارديبهشت 1392