آنا
اولین بار بابا پای آنا رو به دیالوگ ما باز کرد، وقتی می خواست قصه بگه و اینطوری شروع می کرد. "یکی بود، یکی نبود. یه دختر کوچولوی نازی بود به اسم آنا ..." شرطی شدی، هر وقت بابا قصه رو اینطوری شروع می کنه، سریع جواب می دی "اسمش بود آنا" چند روز پیش داشتیم صبحانه می خوردیم. - مامان، من می خوام پنیر بخورم. داشتم برات لقمه می گرفتم که ... - اینطوری نه!!!!! فقط پنیر. می خوام با قاشق پنیر بخورم. پنیر رو با گردوی آسیاب شده مخلوط کردم و با قاشق دادم دستت. - نه !!!!!!!!!!! فقط پنیر اینطوری نمی خوام. سکوت کردم و ظرف رو گذاشتم جلوت - من نمی خورم. باز سکوت من ... - نمی خورم و باز ... -...





