شنل قرمزی
الان یک هفته هست یا شاید بیشتر که دارم هر روز و هر شب دست کم دو سه بار قصه "شنل قرمزی" رو برات تعریف می کنم.
دیگه حفظش شدی. وسط قصه خودت شروع می کنی به تعریف کردن و ...
امروز ظهر موقع خواب نیمروزی ات باز گفتی "قصه بگم" (منظورت اینه که قصه بگو. آخه هنوز فعل ها رو اشتباه می گی
) بعد این گفتگو بینمون رد و بدل شد.
مامان : یکی بود یکی نبود. یه دختر کوچولوی مو فرفری خیلی قشنگ بود. اسمش بود آوا ...
آوا : شنل قرمزی
مامان : اسمش بود آوا ...
آوا : شنننننل قرمزززززی
مامان : اسمش بود آوا ...
آوا : شننننننننل قرمززززززززززززی
(یعنی من مردم و زنده شدم برای اون اخم قشنگت.
آخه اولین اخم زندگیت بود عززززززززززززیز دلم
)
مامان : اسمش بود شنل قرمزی
آوا : 


مطالبی دیگر از این نی نی وبلاگی


شنل قرمزی
