آواآوا، تا این لحظه: 15 سال و 4 ماه و 1 روز سن داره

آوای دلنشین من

اولین قصه

این روزها عجیب به قصه گفتن و قصه شنیدن علاقه پیدا کردی. دائم باید قصه های من درآوردی خودم رو برات تکرار کنم. بعضی وقت ها سفارش می دی کدوم قصه رو برات تعریف کنم. (معمولا می گی قصه بزبز قندی، قصه ماه و ...) گاهی اوقات هم به اسم حیواناتی که دوست داری ازم درخواست قصه می کنی مثلا می گی قصه موش، قصه خرگوش و ... (خوب همین کارها رو می کنی که قصه های من فی البداهه می شه دیگه  ) حسابی مامان رو به فکر انداختی که بره سراغ مبحث شیرین قصه گویی و دوباره شروع کنه به مطالعه  شب ها موقع خواب دو تا، سه تا و گاهی4-5 تا قصه برات تعریف می کنم . تازه بعد از قصه گویی من، قصه گویی خودت شروع می شه. اینقدر شیرین و خوردنی می شی که نگو و نپرس   دیشب ...
21 اسفند 1391

نقاشی 2

بیست و یک ماهگی آوا: این چند روزه مشغول طبقه بندی عکس های سال گذشته ات بودم. همه رو به تفکیک سال و ماه و روز طبقه بندی کردم و مثل عکس های قبلی بایگانی کردم. یه بار که مشغول طبقه بندی و ذخیره عکس هات بودم، بابا گفت: "فکر می کنی فرصت داشته باشه اینهمه عکس و فیلم رو ببینه؟"  نمی دونم چرا ولی از اون روز به بعد، هر بار که می شینم پای این کار نسبتا وقت گیر  یاد این حرفش می افتم و با خودم می گم یعنی می شه برات مهم نباشه دیدنشون  نمی دونم وقتی بزرگ بشی، چقدر برات مهم باشه این یادگاری کوچیک من. اما دوست دارم بدونی که خیلی زحمت کشیدم برای جمع آوریش. خیلی اوقات از خوابم زدم، از استراحتم. دوست دارم بدونی که چقدر برام مهم ب...
18 اسفند 1391

بازی 8

بیست و یک ماهگی آوا : دختر گلم سلام. اینم اولین پست سال 92. می خوام یکی از نقاشی های قشنگت رو مرحله به مرحله به تصویر بکشم   تاریخ کلیه عکس ها : 1391/12/14 زمان بازی : 5 دقیقه و البته لازم به توضیح نیست که عاشق نقاشی با قلم مو شدی و ازش بی نهایت لذت می بری   ...
14 اسفند 1391

اولین ترانه انگلیسی

دختر نازم سلام. خیلی خوشحالم و البته هیجان زده ، آخه دیروز اولین ترانه انگلیسی ات رو خوندی   برات خیلی زوده دختر گلم. فکرشو بکن با همون لحن بچه گانه ات می خونی... (twinkle twinkle litt...sta (twinkle twinkle little star (how i wonder what o are(how i wonder what you are تازه این همه اش نیست دختر گلم. ترانه head shoulders ... رو هم می خونی و تمام سعی ات رو می کنی که مثل کلیپی که دیدی به سر و شانه ها و زانو و انگشت های پات دست بزنی (معمولا به سر و زانو و انگشت های پات دست می زنی) ترانه abc رو هم می خونی ... abcde...ghi...km...l...opqrstuvwxyz (خوب هنوز یه کم ایراد داری   و از o به بعد رو کامل و بی نقص می...
12 اسفند 1391

این روزها... 5

امروز ظهر طبق معمول برام کتاب آوردی که بخونم. همین که خواستم شروع کنم، رفتی   صبر کردم و صبر کردم و صبر ...  که  لبخند به لب   اومدی،  توی دستت یه دستبند بود که بی معطلی گذاشتیش روی سرم و کلی هم حوصله به خرج دادی و تنظیمش کردی که از سرم نیفته، بعد چند قدم رفتی عقب، خوب نگاه کردی و گفتی: "مامان خوشگل شده"  نشستی و رضایت دادی برات کتاب بخونم. کلمه اول ... این چیه؟ ... کلمه دوم ... این چیه؟ این چیه؟ این چیه؟ ... تا بالاخره رسیدیم به صفحه ای که توش یه سفره هفت سین پهن بود (آخه داشتم برات کتاب عمو نوروز رو می خوندم) تازه ماجرا شروع شد ... این چیه؟ سیب ... این چیه؟سیب ... این چیه؟ سمنو ... این چیه؟ سی...
7 اسفند 1391

این روزها... 4

خیلی دوست داشتم شرایط طوری بود که بیشتر می بردمت بیرون  اما الان که هوا خیلللللللللی سرده و من و بابا خیلللللللللی مشغول، فقط پنج شنبه ها بین ساعت 10.5 تا 1 بعدازظهر فرصت می کنیم بریم پارک و گردش بیرون از خونه. خیلی ذوق می کنی براش  اونقدر که قابل توصیف نیست. توی پارک اما بیشتر نگاه می کنی تا بازی  از این نظر خیلی با بچه های دیگه فرق داری  نمی دونم اقتضای سنه یا چیز دیگه؟ به سرسره خیلی علاقه داری و می ری کنار سرسره. بعد زل می زنی به بچه هایی که از سرسره بالا و پایین می رن. من و بابا تشویقت می کنیم بری بالا از پله ها. یکی دو تا از پله ها رو می ری بالا، بعد زل می زنی به بالای سرسره (به زنبور بالای سرسره) و می پرسی این چیه؟ ...
7 اسفند 1391

بازی 7

اینم یکی دیگه از بازی های اخیرمون. ایده اش از بابا بود. یه روز که از کار برگشتم، دیدم مشغول چسبوندن این آهنرباهای کوچولو (به محض این که فرصت کنم ازشون عکس می گیرم برات) به در و دیوار خونه هستی. بابا برام توضیح داد که کار با آهن ربا رو بهت نشون داده و این آهنرباها رو هم بهت هدیه داده که باهاشون بازی کنی. البته یه کم برات سخته که بعد از چسبیدنشون، جدا کنی که معمولا من و بابا کمک می کنیم. ولی با این که چند روز گذشته، هنوز برات جالبن. دستت می گیری و همه جای خونه رو زیر و رو می کنی و به هر چیزی و هر جایی می چسبونی. خیلی وقت ها هم وقتی نمی چسبه، تمام سعی ات رو می کنی که  بچسبه. خوب نمی چسبه کوچولوی من! نمی شه مجبورش کرد که ...  تازه بهشو...
7 اسفند 1391

بازی 6

بیست ماهگی آوا : کوچیکتر که بودی (حدود 18 ماهگی) وقتی تاب بازی می کردی، موقع تاب خوردنت برات شعر می خوندم. یکی از شعرهایی که برات می خوندم و فی البداهه بود، این بود که آوا جونم چشم داره ... آوا جونم ابرو داره ... (ریتمش رو با یکی از موسیقی های مورد علاقه ات هماهنگ کرده بودم) و اسم تک تک اعضای بدنت رو (که می دونستم می شناسی) می گفتم . خیلی این شعر رو دوست داشتی و هر کدوم از اعضای بدن رو که نام می بردم ، بهش نگاه می کردی و می خندیدی  بعد ها خیلی اتفاقی فهمیدم که این شعر به اشعار مورد علاقه ات تبدیل شده (گاه و بیگاه زمزمه اش می کردی خصوصا موقع خواب ) برای همین تصمیم گرفتم برای شناخت اعضای بدن ازش استفاده کنم. تا حالا که خیلی موثر بوده...
30 بهمن 1391