آواآوا، تا این لحظه: 15 سال و 4 ماه و 2 روز سن داره

آوای دلنشین من

اولین پازل

این پازل یک تکه رو خیلی وقت پیش خریدم و خیلی ازش استفاده کردم. اوائل برای معرفی حیوانات، بعد که بزرگتر شدی به عنوان پازل، دایره ها رو می گذاشتی سر جاش (هنوز نمی تونستی تصویرها رو با هم تطبیق بدی). چند روز پیش که داشتم سری جدید اسباب بازیهات رو جایگزین قبلی ها می کردم.(آخه اسباب بازی هات رو چند قسمت کردم و هر بار یه سری رو در اختیارت می گذارم. اینطوری تمرکزت بیشتر می شه و هر بار که اسباب بازیهای جدیدت رو می آرم. برات تازگی دارن و کللللللللللی ذوق می کنی ) دیدم نشستی و خوشحال داری این پازل رو (که بعد از مدتها دوباره در دسترست بود) درست می کنی. نمی دونم چرا ولی انتظار نداشتم درست انجامش بدی  اما خوب از اونجایی که شما تخصص داری تو غافلگیر ک...
24 ارديبهشت 1392

بازی 15

بیست و سه ماهگی آوا : سلام دختر گلم. خیلی وقت بود که می خواستم برات نقاشی بکشم. اما نمی دونستم چطوری شروع کنم. در واقع می خواستم نقاشی کردن رو یاد بگیری نه کپی کردن رو. بالاخره با کلی مشورت تصمیم گرفتم شروع کنم. اما از خودم   حسابی نقاش شدم. یه شاسی دستم می گیرم و از اشیای بی جان و البته آشنا برای دختر گلم طراحی می کنم. اوائل یه نگاه سرسری می کردی، بعد می پرسیدی "مامان چکار می کنه؟" کمی مکث می کردی و می رفتی سراغ بازی. اما الان دو سه روزی می شه که می یای کنارم می شینی و قلم به دست می شی. کنار طرح مامان یا روی خود طرح رو خط خطی می کنی و می گی "آوا نقاشی می کشه"  چند روز پیش هم اتفاق جالبی افتاد. داش...
24 ارديبهشت 1392

این روزها... 12

یکی از داروهایی که دکتر برات تجویز کرد، اسپری بینی بود که باید هر شب برات پاف می کردم. تاکید کرد تا آخر ادامه بدم  و ... . اوائل مشکلی نداشتی و راحت بودم. اما الان یک هفته ای می شه که اصلا دوست نداری  به قول خودت "ناراحت می شی" ، گریه و زاری و .... این دو سه شب گذشته هم من و بابا ماجراهایی داشتیم  با پاف کردن شما  حیفم اومد که ننویسم برات شب اول: خوب همیشه آمادگی می دم و چند دقیقه بهت فرصت می دم خودت باهاش کنار بیای. اسپری رو گذاشتم روی میز و گفتم "وقت پاف کردنه". رفتم آشپرخونه. کارم زیاد طول نکشید و سریع برگشتم. دیدم خم شدی پشت مبل و حسابی مشغولی. نگاه کردم دیدم از اسپری خبری نیست. تصمیم گرفتم به ...
24 ارديبهشت 1392

شنل قرمزی

الان یک هفته هست یا شاید بیشتر که دارم هر روز و هر شب دست کم دو سه بار قصه "شنل قرمزی" رو برات تعریف می کنم.  دیگه حفظش شدی. وسط قصه خودت شروع می کنی به تعریف کردن و ...  امروز ظهر موقع خواب نیمروزی ات باز گفتی "قصه بگم" (منظورت اینه که قصه بگو. آخه هنوز فعل ها رو اشتباه می گی ) بعد این گفتگو بینمون رد و بدل شد. مامان : یکی بود یکی نبود. یه دختر کوچولوی مو فرفری خیلی قشنگ بود. اسمش بود آوا ... آوا : شنل قرمزی مامان : اسمش بود آوا ... آوا : شنننننل قرمزززززی مامان : اسمش بود آوا ... آوا : شننننننننل قرمززززززززززززی  (یعنی من مردم و زنده شدم برای اون اخم قشنگت.  آخه اولین اخم زندگیت ...
21 ارديبهشت 1392

این روزها... 11

امروز روز بعبعی بود  دائم بغلت بود. بستنی دادی، غذا دادی، حمام کردی و بالاخره خوابش کردی. کم کم داشتم حسادت می کردم به این همه توجه   موقع خواب هم بغلت بود. با بعبعی خوابیدی. برای اولین بار... ...
20 ارديبهشت 1392

این روزها... 10

اولین قرانی که دیدی، یه قران بزرگ بود با جلد صحافی شده. دقیقا یادم نیست کی؟  ولی خیلی وقت پیش بود. چند روز پیش یکی از کتابهای مامان رو دیدی که صحافی شده و نسبتا حجیم بود، سریع گفتی "قران". امشب هم داشتم تقویم رو ورق می زدم که این یکی هم صحافی شده و  نسبتا حجیم بود، باز گفتی "قران". نتیجه می گیریم فعلا هر کتاب صحافی شده و نسبتا حجیمی از دید دختر کوچولوی ما "قران" محسوب می شه. ...
19 ارديبهشت 1392