این روزها... 4
خیلی دوست داشتم شرایط طوری بود که بیشتر می بردمت بیرون
اما الان که هوا خیلللللللللی سرده و من و بابا خیلللللللللی مشغول، فقط پنج شنبه ها بین ساعت 10.5 تا 1 بعدازظهر فرصت می کنیم بریم پارک و گردش بیرون از خونه. خیلی ذوق می کنی براش
اونقدر که قابل توصیف نیست. توی پارک اما بیشتر نگاه می کنی تا بازی
از این نظر خیلی با بچه های دیگه فرق داری
نمی دونم اقتضای سنه یا چیز دیگه؟ به سرسره خیلی علاقه داری و می ری کنار سرسره. بعد زل می زنی به بچه هایی که از سرسره بالا و پایین می رن. من و بابا تشویقت می کنیم بری بالا از پله ها. یکی دو تا از پله ها رو می ری بالا، بعد زل می زنی به بالای سرسره (به زنبور بالای سرسره) و می پرسی این چیه؟ دوباره کلی تشویییییییییق... می شینی روی سرسره. باز نگاهت به بچه ایه که می خواد از سرسره بیاد پایین یا بالا بره یا .... حوصله اااااام سر می ره. می سپرمت به بابا که صبر و حوصله اش از من بیشتره و می شینم روی صندلی پارک. چند روز پیش نشسته بودم و از دور خیره شده بودم به بچه های دیگه و تو که وسط اون همه بچه در حال بازی و بالا و پایین پریدن به زمین و آسمون و این و اون نگاه می کردی. خنده ام گرفت
واقعا چرا!!!!!!!! بالاخره که رضایت می دی و از کنار سرسره می یای عقب و می ریم برای پیاده روی. بخش بعدی قصه شروع می شه که مرتب می ایستی و به اتفاقات دور و برت توجه نشون می دی ( توی پارک دستت رو نمی گیرم. فکر کردم شاید اینطوری بهتر باشه و باعث بشه اعتماد به نفست بیشتر بشه. بعضی وقت ها خودت می یای و دست کوچولوت رو می دی به دستم. نمی دونی چقدر لذت بخشه برام
) گاهی اوقات شرایط خیلی سخت می شه برام . می ری کنار یه خانواده که سفره پهن کردن می ایستی و زل زل نگاه می کنی. نمی خوام جلوی کنجکاوی ات رو بگیرم ولی چااااره ای ندارم. (یه بار که این کارو کردی بنده های خدا از غذاشون تعارف کردن وبعد هم کلی اصرار که شاید تو دلت می خواد و از این حرف ها...) یا یه بار دیگه رفته بودی کنار چند تا باغبون که داشتن گل می کاشتن و من مجبور شدم کلللللللللللی صبر کنم
تا بالاخره دل بکنی. و یه مورد دیگه که واقعا سخت گذشت برام وقتی بود که تصمیم گرفتی یه گربه رو تعقیب کنی و ببینی کجا می ره
تازه وقتی هم که بالاخره گربه رضایت داد و نشست و از دور با عصبانیت زل زل نگاهت می کرد. گفتی :"آوا بوس کنه" (آوا گربه رو ببوسه)
خودت بودی چه عکس العملی نشون می دادی !!! بالاخره حکایتی داره این پارک رفتنت. چند قدم می ری جلو... دوباره می یای عقب . دور می زنی برای خودت. می ری کنار گودال ها و چاله و چوله ها و حوض و استخر و می خوای ببینی توش چه خبره و از این کارهای خطرناک که مجبورم می کنه دائم پشت سرت در حال دویدن باشم
دنبال چند نفر راه می افتی یا می ری کنارشون و ... و در همه این موارد می خوای از همه چیز و همه کس سر در بیاری . این از سختی هاش و البته موارد جالب و شیرین هم داره.
تا حالا توی این پارک گردی هات تماشاچی کوچولوی دو تا ورزش هم بودی . بسکتبال و پینگ پونگ. و هر دو موردش خاطره شد برامون. بار اول تماشاچی بسکتبال بودی و من خیلی نگران بودم که بری جلو یا توپ بهت بخوره
یکی از بازیکن ها که براش جالب بود به بازیشون علاقه مند شدی. اومد جلو و خیلی آهسته توپ رو گذاشت کنار پات. فرااااااااااار کردی. اونم با چه سرعتی. بی نظیر بود این صحنه برام
ولی خیلی از بسکتبال خوشت اومد. هنوز که هنوزه می گی: آقا بود. توپ پرت کرد باللللللللللللللا
دفعه دوم هم خیلی اتفاقی بود. بعد از کلی بدو بدو و پیاده روی نشسته بودیم روی نیمکت کنار میز پینگ پونگ (که قبلش بابا نشونت داده بود و اسمش رو گفته بود، تو خونه هم کللللللللللی با راکت و توپ پینگ پونگ باهات بازی می کنه) و داشتیم استراحت می کردیم که دو نفر اومدن و شروع کردن به بازی. میخکوب شده بودی و چشمات دنبال توپ بود و یه لحظه هم چشم بر نمی داشتی. آخرشم با کلی شکوه و شکایت محل رو ترک کردی.
توی پارک، معمولا پسته می خوری از جیب بابا. دیگه حسابی شرطی شدی و می دونی وقتی بابا دستش می ره تو جیب یعنی پستتتتتتتتتتتته می یاد بیرون و هاپ (این اصطلاح خودته برای خوردن پسته و هر چیز خوشمزه دیگه) وقتی هم که برمی گردیم خونه، اونقدر خسته ای که نرسیده به خونه، توی ماشین خوابت می بره و توی خونه هم حسابی می خوابی


این روزها... 4
