آواآوا، تا این لحظه: 15 سال و 4 ماه و 6 روز سن داره

آوای دلنشین من

این روزها... 23

و این داستان ادامه دارد ... دیشب، موقع افطار باز اومدی و همون دیالوگ رو تکرار کردی آوا: مامان، دوستت دارم عزیزم من: منم خیلی دوستت دارم آوا: منم خیلی دوستت دارم، ما با هم دوست هستیم ...
28 تير 1392

بازی 24

بیست و پنج ماهگی آوا : یادش بخیر   اولین آبرنگی که خریدم  حالا شده اولین آبرنگ دختر عزیزم  و چقدر ذوق کردی با دیدنش  دنبالم راه افتاده بودی و ... "مامان، نقاشی بکشیم. مامان، نقاشی بکشیم. مامان ..." الهی مامان فدات شه که اینقدر هنرمندی عزیز دلم اینم اولین کار آبرنگت به روایت تصویر  ظرف آب رو که نمی شد گذاشت کنارت. توی هر کدوم از رنگ ها، چند قطره آب ریختم و ...  همه چیز داشت خوب و آروم پیش می رفت که یکدفعه تصمیم گرفتی محتویات جعبه رو خالی کنی و نتیجه این شد بازم همه چیز داشت خوب و آروم پیش می رفت که ایندفعه من تصمی...
27 تير 1392

این روزها... 21

"مامان، عزیزم، دوستت دارم" آدم باید چقققققققققققققققدر خوشبخت باشه که این جمله رو از دختر دو ساله اش بشنوه. اونهم دوبار در روز و هر بار با کلی ناز و غمزه و ... الهی مامان فدات شه که اینقدر شیرین زبونی  خدایا شکرت برای این روز خاطره انگیز و این همه خوشبختی که محاله ...  ...
27 تير 1392

بازی 22

بیست و پنج ماهگی آوا: خوب فکر می کنم نیازی به توضیح نیست. با ماژیک cd، روی لگوهات نقاشی کردم. بعد لگوهارو از هم جدا کردم و ازت خواستم دوباره به هم وصلشون کنی  از این بازی خیلی خوشت اومد و مجبورم کردی روی همه لگوها برات نقاشی بکشم اینجا هم یه خانواده خوشبخت نقاشی کردیم. پدر و مادر و نی نی  بعد از اونجایی که شما خیلی علاقه مند شده بودی به موضوع و دست بردار نبودی، مجبور شدم از شخصیت های کتابهات کمک بگیرم برای نقاشی  کتاب حیوان های بامزه. آقا گاوه و خانم اردکه  و ...   تاریخ کلیه عکس ها : 1392/04/25 ...
25 تير 1392