آواآوا، تا این لحظه: 15 سال و 4 ماه و 7 روز سن داره

آوای دلنشین من

این روزها... 30

هر شب، موقع خواب خدا رو شکر می کنم برای لحظه لحظه امنیت، سلامتی، شادی و خوشبختی که داشتم و دارم. برای اینکه سیل، زلزله، جنگ، خشونت، فقر، جدایی و ... رو تجربه نکردم و نمی کنم. خدا رو شکر می کنم که به همه آرزوهای قشنگم رسیدم و می رسم. برای این که همیشه بهترین ها رو سر راهم قرار داد. خانواده خوب، دوستان خوب، معلمان و اساتید خوب، همسر خوب و از همه مهمتر تو، تو که بهترینی و شایسته بهترین ها. برای تو هم بهترین ها رو آرزو می کنم دختر عزیزم تاریخ عکس: 1392/01/30 ...
20 مرداد 1392

این روزها... 29

- "مامان، لطفا برای من آب بیارین" - "مامان، لطفا منو بغل کنین"  - "متشکرم، مامان. خیلی خوشمزه بود"  و ....  فقط می تونم بگم، خییییییییییییلی خوشحالم. یعنی می شه همیشه همینطوری باشه ...
20 مرداد 1392

بازی 30

بیست و پنج ماهگی آوا: یه بازی دیگه  این بار تعدادی cd فرسوده و از کار افتاده و جعبه cd   می گم یکی یکی بذاری سر جاش.  طبق معمول رضایت نمی دی به یکی یکی گذاشتن و می خوای همه رو با هم بذاری اینجوری تاریخ عکس ها : 1392/05/16 ...
16 مرداد 1392

زنگ علوم 1

وقتی از مسافرت برگشتیم. با کمال تعجب دیدم ظرف برنج پر شده از این کرمهای کوچولو و ریزه میزه  منم یه مقدارش رو ریختم توی شیشه و گذاشتم از نزدیک ببینی. تاریخ عکس ها: 1392/05/15 چند روزی سرگرم بودیم باهاشون  ولی نمی دونم چرا زود مردن. انتظار داشتم بیشتر زنده بمونن ...
15 مرداد 1392

بازی 29

بیست و پنج ماهگی آوا: یه ظهر گرم تابستونی و من غرق خواب که اومدی کنارم و قصد کردی با لوگوهات خونه درست کنی. با این لوگوها زیاد بازی می کنی. معمولا دو بعدی، روی زمین کنار هم می چینی. اما ایندفعه دیدم برای اولین بار ساخت و سازت سه بعدی شد و ...  همه رو بر عکس گذاشتی   تا اینجا همه چیز خوب بود و داشت خوب پیش می رفت که پاپیون عروسکت رو برداشتی و گفتی :"این مثلا نی نی ایه. باید بره تو خونه اش" جا نمی شد و می خواستی به زور جاش بدی توی خونه.    خراب کردی و دوباره درست کردی و ... همینطور ادامه داشت و دوباره ... و دوباره ... ...
13 مرداد 1392