آواآوا، تا این لحظه: 15 سال و 4 ماه و 6 روز سن داره

آوای دلنشین من

پازل 2

بعد از این که اولین تلاشم برای ساخت پازل دو تکه مورد پسند دختر گلم   با شکست روبرو شد، دوباره دست به کار شدم و البته باز هم از نقاشی شروع کردم. گفتم: "آوا، دوست داری چی نقاشی کنم برات." طبق معمول جواب داد خورشید خانم.  (این روزها عاشق خورشید خانم شده و قصه های مربوط به خورشید خانم) بعد یه خورشید خانم کشیدم و خورشید خانم محترم رو نصف کردم و از دختر گلم خواستم خورشید خانم رو دوباره درست کنه و نتیجه کاملا موفقیت آمیز بود.  تاریخ عکس: 1392/03/05 اینم امضای دخترم که کنار اغلب نقاشی هام هست ...
5 خرداد 1392

این روزها... 15

اگه بدونی چققققققققدر دلم وقت می خواد  خیلی گرفتارم    دیشب شربت خاکشیر درست کردم. کلی ذوق کردی براش  اومدی کنارم و اصرار داشتی که همش بزنی، خیره می شدی به خاکشیرهایی که با هم زدنت جا به جا می شدن و ... بعد نمی دونم چی شد که تصمیم گرفتی لیوان به لیوان کردن رو تمرین کنی  خیلی بد بود. همه جا خیس شد. آب رو از پارچ می ریختی توی لیوان و از لیوان توی پارچ و ... بعد با چنان ذوق و شعفی به جا به جا شدن خاکشیرها نگاه می کردی که دلم نیومد بگم نه  آخر سر هم از محبت بی اندازه شما بی نصیب نموندم و حسابی خیس شدم. کلی هم برام توضیح دادی و حرف زدی و ... "آوا آب ریخت لیوان بزرگ (به پارچ می گفتی لیوان بزرگ)" " ص...
4 خرداد 1392

بازی 18

بیست و سه ماهگی آوا : اینم یکی دیگه از هنرنمائی هات عسلم  ایده اش رو خیلی وقت پیش توی یکی از وبلاگ ها دیدم و وقتی دیدم حوصله ات سر رفته و دوست داری یه بازی جدید بکنیم، پیاده اش کرده ام. یه بشقاب حبوبات و کلا هر چیزی که دستم رسید و یه نقاشی از یه نی نی خوشگل به پیشنهاد خودت  بعد یه کم توضیح دادم ، انجام دادم و بقیه اش رو گذاشتم به عهده خودت  تاریخ کلیه عکس ها : 1392/03/04 بعد از پایان کار. اولین کلاژ مشترکمون رو چسبوندم به دیوار اتاقت ولی بعد مجبور شدم منتقلش کنم به سطل زباله. جون دائم حبوباتش رو جدا می کردی و اصرار داشتی بخوری  ...
4 خرداد 1392

بازی 17

بیست و سه ماهگی آوا : آدم برفی جزء شخصیت های محبوب زندگیت شده  کافیه تصویرشو جایی ببینی، کلی ذوق می کنی براش. شرطی شدی، هر وقت اسم آدم برفی می یاد، بلافاصله ترانه jingle bells  رو می خونی   ایده درست کردن این کاردستی رو از وبلاگ امیر عزیز گرفتم و با هم درستش کردیم. من چسب می زدم و شما گلوله های پنبه رو یکی در میون درست و غلط می گذاشتی سر جاش تاریخ عکس : 1392/02/31 بعد از درست کردنش، بازم همون مشکل همیشگی پیش اومد. می خواستی حبوبات چسبیده شده روی آدم برفی رو بخوری این یکی رو با خمیر درست کردیم. در واقع با خمیر نقاشی کردیم. بعد کتاب عمو نوروز رو نشونت دادم و بهت گفتم که نقاشی های کتابش با خمیر درست شده...
31 ارديبهشت 1392

اولین کتاب انگلیسی

اولین کتاب انگلیسی ات رو عید نوروز، از عمه فریبای عزیز هدیه گرفتی . picture dictionary  خیلی دوستش داری  چند روز اول هر جا می رفتی، با خودت می بردیش و دردسری داشتم باهاش. یکی دو هفته اول هم هر شب و هر روز، چندین بار برات می خوندمش  تا خودم و خودت و کل خانواده از حفظ شدیم داستانها و لغاتش رو  هنوز هم جزء کتاب های محبوبته  (هر چند فعلا رضایت دادی بره توی کتابخونه و ...) بهش می گی "کتاب انگلیسی"   تازه دارم می فهمم تصویرگری کتاب کودک چقدر مهمه و چه تاثیری می تونه داشته باشه  از این که بگذریم. برای هر صفحه اش اسم گذاشتی  فکر کردم اگه برات بنویسم، خالی از لطف نیست. این صفحه و...
30 ارديبهشت 1392