بازی 59
لپ تاپ آوا تاریخ عکس : 1392/10/21 ...
بازی 58
سی ماهگی آوا: سلااام. بالاخره برگشتیم از سفر چندین و چند روزه مون مسیر رفت خیلی سخت بود. الهی من فدات شم که اینهمه منتظر بودی بر خلاف همیشه که همون ابتدای مسیر می خوابیدی، اینبار نخوابیدی و نخوابیدی و انتظار کشیدی برای رسیدن نزدیک که شدیم، بالاخره، از زور خستگی خوابیدی یا بهتر بگم غش کردی و من دو ساعتی راحت بودم از شنیدن این جمله تکراری "مامان، رسیدیم" کلی هم انتظار کشیدی برای عروسی دایی که قرار بود چند روز بعد برگزار شه... تقریبا کل مراسم عروسی هم دنبالت بودم که وسط دست و پای مردم صدمه نبینی و ... خلاصه گذشت... کرمان برف بارید. بعد از سالها و سالها و سالها ......
پلی پلیس
آوا: مامان، من پلی پلیس باشم، شما بیلی بنا من: پلی پلیس، خانم داگز بری کجاست؟ آوا: پیش بارکر من: بارکر کجاست؟ آوا: پیش خانم داگز بری ...
بازی 57
سی ماهگی آوا: و بالاخره مهارت های جدیدت دختر گلم _ مسافرت که بودیم، برای اولین بار و بی مقدمه شروع کردی به کله معلق زدن نه یک بار، نه دو بار، چندین و چند بار، اونقدر زیاد که نگران سر مبارک شدیم و چاره نداشتیم. تاریخ عکس : 1392/10/08 _ اخیرا دوچرخه سوار می شی (بابا برای امنیت بیشتر چرخ کمکی بسته) دوچرخه هنوز برات بزرگه و به زحمت رکاب می زنی ولی می تونی جلو بری با زحمت فراوان. جالب اینجاست که سوار دوچرخه می شی و به زحمت رکاب می زنی ولی اصلا از سه چرخه ات استفاده نمی کنی و سوار نمی شی. _ از قیچی هم خیلی خوب استفاده می کنی و کاغذ خرد می کنی برام. تاریخ عکس: 1392...
گاوی آویزونی
چند روز پیش به بابا سفارش دادی شیر " گاوی آویزونی " برات بخره. من و بابا هم اینطوری فکر کردیم و فکر کردیم و آخرش به نتیجه نرسیدیم. بعد خیلی اتفاقی فهمیدیم منظورت این بوده تاریخ عکس:1392/10/02 ...
آلیس
این روزها اینطوری بازی می کنیم ... آوا : من مثلا مامان مریم هستم، شما آوا باش من : مامان مریم آوا : بله، دارم برات یه چیز قشنگ درست می کنم من : مامان مریم، برام قصه می گی، کتاب می خونی؟ آوا : بله من : مامان مریم، منو می بری بیرون؟ آوا : می برم پارک، الان شب شده، ببین ماه توی آسمان هست، ستاره هست، الان نی نی ها خوابیدن. مورچه ها خوابیدن، هوا که روشن بشه، می ریم پارک، تاب بازی می کنیم. سرسره بازی می کنیم. (چند لحظه مکث کردی و بعد ...) هوا روشن شد. اینجا مثلا پارکه. حالا تاب بازی کن من : مامان مریم، بغلم می کنی؟ آوا : نه، دیگه بزرگ شدی. باید برگ بخوری، م...







