آواآوا، تا این لحظه: 15 سال و 4 ماه و 7 روز سن داره

آوای دلنشین من

خرمگس

_ مگس کش دستت گرفتی، اومدی سراغم. آوا : "مامان، مگس شو، من با مگس کش بکشمت." من : "مگس؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟" آوا : "نه مامان، به مگسی که بزرگ باشه، می گن "خرمگس". خرمگس شو، من بکشمت."   _ دارم ژله آماده میکنم و اصرار داری هم بزنی. من : "مواظب باش نریزه، سرپره." آوا : "نه مامان، سر که پر نمی شه. سر می شه head."   و بعضی از جملات نغز این روزها: _ مامان، متافسانه (متاسفانه) نمی تونم انجامش بدم. _ مامان، دلیل خاصی داره من غذا می خورم. _ من متعقدم (معتقدم) ... ...
26 بهمن 1392

بازی 61

سی و دو ماهگی آوا: امروز حسابی مشغول چسبوندن بودی. و بالاخره شاهکار هنری ات (نمی دونم چرا عوض سوار شدن، دائم در حال چسب زدن به دسته های راکری ) تاریخ عکس ها: 1392/11/25 ...
25 بهمن 1392

شکش

قبلا وقتی کلمه ای رو اشتباه می گفتی و من صحیح کلمه رو برات تکرار می کردم، می پذیرفتی اما الان نه!!!     اصرار می کنی به اشتباه گفتنش.  _ آوا : "مامان، می خوام شربت درست کنم. اول آب می ریزم، بعد شکش ..." من: بعد شکر می ریزی. آوا : "نه !!!!!!!!!!! شکش می ریزم."     _ یه چوب دستت گرفتی و می گی : "مامان، راکی بازی کنیم." من: می خوای هاکی بازی کنیم. جواب می دی : "نه!!!!!!!!!!! راکی بازی می کنیم."     _ یه پرتقال دستت گرفتی، می گی : "من  یه نارنج دارم." من: این پرتقاله، شبیه نارنجه. جواب می دی : "نارنجه!!!!...
18 بهمن 1392

می خواستم

من : آوا کار بدی کردی. من ناراحت شدم. آوا : "مامان، من تو رو نمی خواستم. مادر بزرگ رو می خواستم."   من : پس من برم... ؟؟؟؟؟؟؟؟ آوا : "نه!!!!! نرو مامان... "  چند دقیقه بعد ... آوا : "مامان، ببخشید، من اشتباه کردم. من تو رو می خواستم. "      ...
13 بهمن 1392