آواآوا، تا این لحظه: 15 سال و 4 ماه و 7 روز سن داره

آوای دلنشین من

دود

کاغذ آوردم، نقاشی کنی. آوا: مامان، می خوام برات دود بکشم. یه دود دیگه بکشم . یه دود دیگه یه دود آبی می کشم.  حالا یه دود بزرگ می کشم مامان. دووووووووووووووود بعد دود کوچولو تاریخ عکس ها: 1393/01/01  فقط دود کشیدی دیگه ...
1 فروردين 1393

عیدی 93

من و بابا تصمیم گرفتیم عیدی امسالت کتاب باشه دختر گلم. مبارکت باشه عزیزم. امیدوارم سال خیلی خیلی خوبی داشته باشی نازنینم. در ضمن این دو تا رو از همه بیشتر دوست داری و باید دائم بخونم برات ...
25 اسفند 1392

این روزها... 65

دیشب مشغول بازی بودی. داشتم به بابا می گفتم، چشمم توی آفتاب اذیت می شه و کم کم باید عینک آفتابی بزنم. امروز ظهر، وقتی از مدرسه برگشتم، گفتی :"مامان، آفتاب چشمتو اذیت می کنه، می خوای برات عینک بخرم ." انگار صبح هم به بابا گفته بودی :"آفتاب چشمای مامانو اذیت می کنه."  من خیللللللللللللللللی خوشحالم . اومدم برات بنویسم چه احساسی پیدا کردم از شنیدنت. اما نمی تونم بنویسم. احساسم فراتر از اینهاست دختر عزیزم. برات دعا می کنم نازنینم.  دعا می کنم که تک تک روزهای زندگیت پر از شادی و کامیابی و خوشبختی باشه... که همیشه سالم باشی... که عاقبت بخیر باشی. دوستت دارم نازنینم  ...
25 اسفند 1392