آواآوا، تا این لحظه: 15 سال و 4 ماه و 6 روز سن داره

آوای دلنشین من

این مهمه

- داری قصه تعریف می کنی آوا: یکی بود، یکی نبود. یه موش کوچولو بود که خیللللللللی بزرگ بود... من و بابا: آوا: نخندین   - داد و بیدادت به هوا بلند شده ... من: آوا، داد زدن کار خوبی نیست. آوا: نه مامان! این مهم نیست. می خوان خوراکی منو بخورن. این مهمه. ...
18 فروردين 1393

اولین شهر بازی

نمی دونم بابای خیلی شجاعی داری یا من خیلی ترسو هستم. خلاصه این که این تفاوت بین من و بابا اولین بار که رفتیم شهر بازی، نمود پیدا کرد. داشتم دنبال یه وسیله بازی مناسب می گشتم که چشمت افتاد به چرخ و فلک. اصرار و اصرار و اصرار که سوار چرخ و فلک بشی و من فکر نمی کردم مناسب سنت باشه. به نظرم برای بچه های 4_5 سال به بالا مناسب بود.هنوز داشتم فکر می کردم چطوری این غائله رو ختم کنم که بابا گفت: "اشکالی نداره. اگه دوست داری سوار شو." بعد کمربند ایمنی رو چک کرد و گفت: " مشکلی پیش نمی یاد." خلاصه این که برای اولین بار سوار چرخ و فلک شدی بر خلاف میل من. اولش کلی خوشحال و سرحال بودی و همه جا رو دید می زدی. بعد که چرخ و فلک رفت بالا...
16 فروردين 1393