آواآوا، تا این لحظه: 15 سال و 4 ماه و 11 روز سن داره

آوای دلنشین من

اولین گزارش

این کیف خیلی قشنگ رو که خاله اعظم برات خریده و خیلی دوسش داری، با خودت می بری مهد. بهش می گی بورقاعه تاریخ عکس: 1392/07/02 چند روز پیش که از مهد برگشتی، برام تعریف کردی "مامان، نی نی کیف آوا رو برداشت. آوا گریه کرد ... خاله نیومد که ... آوا خودش کیف برداشت. از دست نی نی فرار کرد. رفت تاب بازی کرد. اسب سواری کرد. بعد بورقاعه خندید" ...
30 آبان 1392

بازی 52

بیست و نه ماهگی آوا: آدمک ناقص کشیدم  و ... اینطوری کاملش کردی بعد دوتا آدمک کنار هم کشیدم کامل و ناقص. برای آدمک چشم کشیدی و کاملش کردی اینجا براشون حلزون هم کشیدی تاریخ عکس ها : 1392/08/27 دوستت دارم دختر نازنینم   ...
27 آبان 1392

این روزها... 50

خیره شدی به دستم ... می گم: "آوا، چیزی شده مامان" با ناراحتی جواب می دی:" مامان جونم، دستت زخم شده؟   (یه خراش خیلی کوچولو روی دستم بود) برم برات چسب زخم بیارم مامان. نگران نباش. زود خوب می شه" بعد رفتی آشپزخونه، برام چسب زخم بیاری   خدایا شکرت که دختر دارم  خدایا شکرت که فرشته ای به این مهربونی دارم تاریخ عکس: 1392/08/02 ...
19 آبان 1392

بازی 50

بیست و نه ماهگی آوا: اصرار داشتی دوخت و دوز کنی همراه من. برات نخ  و سوزن بی خطر تدارک دیدم. حالا می دوزی همراه من تاریخ عکس: 1392/08/16 ...
16 آبان 1392

بازی 49

بیست و نه ماهگی آوا: ایندفعه کلاژ کردیم با چسب و کاغذ رنگی. خودم برش دادم و شما چسبوندی.    اصرار داشتی دمش اینجا باشه    و بالاخره شد این ...  تاریخ عکس ها:1392/08/16 بعد هم چسبوندی روی کمدت (کلا عاشق چسبوندنی از هر نوعش     )  ...
16 آبان 1392