این روزها... 32
و باز هم مسافرت ... هیچ کس به اندازه تو خوشحال نیست کوچولوی قشنگم داری لجظه شماری می کنی عزیزم ...
این روزها... 31
این روزها... 30
هر شب، موقع خواب خدا رو شکر می کنم برای لحظه لحظه امنیت، سلامتی، شادی و خوشبختی که داشتم و دارم. برای اینکه سیل، زلزله، جنگ، خشونت، فقر، جدایی و ... رو تجربه نکردم و نمی کنم. خدا رو شکر می کنم که به همه آرزوهای قشنگم رسیدم و می رسم. برای این که همیشه بهترین ها رو سر راهم قرار داد. خانواده خوب، دوستان خوب، معلمان و اساتید خوب، همسر خوب و از همه مهمتر تو، تو که بهترینی و شایسته بهترین ها. برای تو هم بهترین ها رو آرزو می کنم دختر عزیزم تاریخ عکس: 1392/01/30 ...
این روزها... 29
- "مامان، لطفا برای من آب بیارین" - "مامان، لطفا منو بغل کنین" - "متشکرم، مامان. خیلی خوشمزه بود" و .... فقط می تونم بگم، خییییییییییییلی خوشحالم. یعنی می شه همیشه همینطوری باشه ...
این روزها... 28
این روزها... 27
این روزها... 26
داشتی اتاق خودت بازی می کردی. من و بابا هم مشغول صحبت که صدای داد و فریادت بلند شد. اول فکر کردم اشتباه کردم. بعد دیدم اشتباه نکردم. داشتم می اومدم سراغت که دیدم خودت اومدی عصبانی گفتم:" آوا، چیزی شده!!!!!!! ناراحتی !!! با عصبانیت گفتی :"نی نی ها ... (بعد مکث کردی و من مردم و زنده شدم تا بقیه اش رو بگی ) نی نی ها می گن بالش مال منه . خونه مال منه (آخه چند روزی می شه که با بالش و پتو برات خونه درست می کنیم و شما هم با عروسکهات (به قول خودت نی نی ها) تشریف می برین داخل خونه و بازی می کنین با هم) الهی من فدای تخیلت بشم مادر جون یعنی در این حد ... دارم کم کم نگرانت م...
این روزها... 25
این روزها عجیب و غریب شدی حسابی. ساعت ها با خودت بازی می کنی، حرف می زنی، قصه می گی، کتاب می خونی،لباس می پوشی (لباس که چه عرض کنم، هر چی دستت برسه می کشی سرت یا می ندازی روی شونه ات، کلی هم احساس برازندگی می کنی)، عروسکهات رو می زنی زیر بغلت و از این اتاق به اون اتاق خلاصه این که باید وقت قبلی بگیرم ازت زیاد تحویلم نمی گیری اصولا دیروز اومدی آشپزخونه و بعد از مدتها گفتی: "مامان بریم بازی کنیم" باهم اومدیم اتاق و هنوز نرسیده عروسکت رو دادی دستم. رو کردی به عروسکت و گفتی: "خرسی، می رم سر کار، زود بر می گردم، برات یه خوراکی خوشمزه می یارم" چند قدم رفتی جلوتر، برگشتی و گفتی :"خرسی گریه کنه&...




