آواآوا، تا این لحظه: 15 سال و 4 ماه سن داره

آوای دلنشین من

این روزها... 15

اگه بدونی چققققققققدر دلم وقت می خواد  خیلی گرفتارم    دیشب شربت خاکشیر درست کردم. کلی ذوق کردی براش  اومدی کنارم و اصرار داشتی که همش بزنی، خیره می شدی به خاکشیرهایی که با هم زدنت جا به جا می شدن و ... بعد نمی دونم چی شد که تصمیم گرفتی لیوان به لیوان کردن رو تمرین کنی  خیلی بد بود. همه جا خیس شد. آب رو از پارچ می ریختی توی لیوان و از لیوان توی پارچ و ... بعد با چنان ذوق و شعفی به جا به جا شدن خاکشیرها نگاه می کردی که دلم نیومد بگم نه  آخر سر هم از محبت بی اندازه شما بی نصیب نموندم و حسابی خیس شدم. کلی هم برام توضیح دادی و حرف زدی و ... "آوا آب ریخت لیوان بزرگ (به پارچ می گفتی لیوان بزرگ)" " ص...
4 خرداد 1392

این روزها... 12

یکی از داروهایی که دکتر برات تجویز کرد، اسپری بینی بود که باید هر شب برات پاف می کردم. تاکید کرد تا آخر ادامه بدم  و ... . اوائل مشکلی نداشتی و راحت بودم. اما الان یک هفته ای می شه که اصلا دوست نداری  به قول خودت "ناراحت می شی" ، گریه و زاری و .... این دو سه شب گذشته هم من و بابا ماجراهایی داشتیم  با پاف کردن شما  حیفم اومد که ننویسم برات شب اول: خوب همیشه آمادگی می دم و چند دقیقه بهت فرصت می دم خودت باهاش کنار بیای. اسپری رو گذاشتم روی میز و گفتم "وقت پاف کردنه". رفتم آشپرخونه. کارم زیاد طول نکشید و سریع برگشتم. دیدم خم شدی پشت مبل و حسابی مشغولی. نگاه کردم دیدم از اسپری خبری نیست. تصمیم گرفتم به ...
24 ارديبهشت 1392

این روزها... 11

امروز روز بعبعی بود  دائم بغلت بود. بستنی دادی، غذا دادی، حمام کردی و بالاخره خوابش کردی. کم کم داشتم حسادت می کردم به این همه توجه   موقع خواب هم بغلت بود. با بعبعی خوابیدی. برای اولین بار... ...
20 ارديبهشت 1392

این روزها... 10

اولین قرانی که دیدی، یه قران بزرگ بود با جلد صحافی شده. دقیقا یادم نیست کی؟  ولی خیلی وقت پیش بود. چند روز پیش یکی از کتابهای مامان رو دیدی که صحافی شده و نسبتا حجیم بود، سریع گفتی "قران". امشب هم داشتم تقویم رو ورق می زدم که این یکی هم صحافی شده و  نسبتا حجیم بود، باز گفتی "قران". نتیجه می گیریم فعلا هر کتاب صحافی شده و نسبتا حجیمی از دید دختر کوچولوی ما "قران" محسوب می شه. ...
19 ارديبهشت 1392

این روزها... 9

من می میرم برای اون لحظه هایی که اسباب بازی ات رو در اوج بازی کنار می گذاری، می آی سراغم و فقط چند دقیقه یا شاید چند ثانیه آغوشم تنها پناهگاهت می شه  ... برای همه این لحظه های پر تکرار این روزها خدا رو شکر می کنم. برای این که مادرم، برای این که مادر فرشته ای هستم به نام آوا...    ...
18 ارديبهشت 1392