آواآوا، تا این لحظه: 15 سال و 4 ماه سن داره

آوای دلنشین من

این روزها... 23

و این داستان ادامه دارد ... دیشب، موقع افطار باز اومدی و همون دیالوگ رو تکرار کردی آوا: مامان، دوستت دارم عزیزم من: منم خیلی دوستت دارم آوا: منم خیلی دوستت دارم، ما با هم دوست هستیم ...
28 تير 1392

این روزها... 21

"مامان، عزیزم، دوستت دارم" آدم باید چقققققققققققققققدر خوشبخت باشه که این جمله رو از دختر دو ساله اش بشنوه. اونهم دوبار در روز و هر بار با کلی ناز و غمزه و ... الهی مامان فدات شه که اینقدر شیرین زبونی  خدایا شکرت برای این روز خاطره انگیز و این همه خوشبختی که محاله ...  ...
27 تير 1392

این روزها... 17

امروز کلی هم غصه خوردی برای این زنبور کتاب می می نی و البته طبق معمول تلاش من برای منحرف کردن ذهنت کاملا بی فایده بود. دوباره می اومدی سراغ این صفحه و می گفتی:"چی شد؟... آخ شده ... داره می افته... " در مورد درخت هم همینطور. با غصه می گفتی:"درخت چی شده؟ ... آخ شده ... این چیه؟ (منظورت تیری بود که رفته تن زنبور)  " گفتم: آوا چیزی نیست. بازی می کنن. با ناراحتی می گفتی: " نه! نه! "  تاریخ عکس: 1392/03/07 ...
7 خرداد 1392

این روزها... 16

 تا چند روز پیش اگه کسی این عکس رو به من نشون می داد، برام هیییییییچ چیز جالبی نداشت و می گفتم یکی از صفحه های کتاب آئین نامه راهنمایی و رانندگی ایه دیگه ولی الان ...  کلی خاطره دارم ازش تاریخ عکس: 1392/03/05 دختر گلم این کتاب فقط جزیی از دستبردهای جنابعالی به اموال مامان و باباست. چند روز پیش این کتاب رو کشف کردی و از همه مهم تر این صفحه رو. بعد از بابا پرسیدی: این چیه؟ و بابا هم جواب داد: آقای پلیس. این شروع ماجرا بود و بعد ... اوائل کتاب رو می دادی دستمون و می گفتی: آقای پلیس کجاست؟ بعد ما برات پیداش می کردیم و خوشحال می گفتی: آقای پلیس   بعد ماهرتر شدی و البته کتاب فرسوده تر. به کمک ما نیازی نداشتی و خودت ک...
5 خرداد 1392