برای نخواستنم دلیل داشتم و حالا برای این همه خواستنت، هیچ دلیلی نمی بینم.

نوشته شده در پنجشنبه 15 خرداد 1393ساعت 7:24 توسط مریم

رفتیم شهر کتاب و جگوار خریدیم. اصرار کردی بعبعی درست کنم برات.آرام

"آفرین مامان، آفرین مامان، داره بعبعی می شه"محبت

و این مجموعه...

که با هم درستش کردیم...

نوشته شده در شنبه 28 تير 1393ساعت 17:12 توسط مریم |

یکی از بازی هات اینه که چهارپایه می گذاری و کنار سینک ظرفشویی ظرف می شوری.بغل دیروز وسط ظرف شستن ات از چهارپایه اومدی پائین. رفتی اتاقت و سریع برگشتی. چند دقیقه بعد با این دستکش های خیس اومدی سراغم و گفتی:"مامان، دستکش هام کثیف شده بود. شستمش. ولی هر کاری کردم اینجاش (پائینش) تمیز نشد. زرد شده... yellow شده"غمگین

محبتبغلمحبت

نوشته شده در جمعه 27 تير 1393ساعت 17:03 توسط مریم |

چند روزی بابا آچار به دست بود، نتیجه اش شد اینآرام دستگاه می کشی...

بعد اینطوری رنگش می کنی...

و دستگاه های دیگه...

و دستگاه می سازیدلخور دستگاه برای کوتاه کردن موخنده

و دستگاه الکتروسی جرقه ای فشفشه ای خطرناکقه قهه

محبتمحبتمحبت

نوشته شده در پنجشنبه 26 تير 1393ساعت 3:43 توسط مریم |

آوا : لی لی لی لی حوضک، گنجیشکه اومد آب بخوره، افتاد تو حوضک

اولی گفت: بکشیم.

دومی گفت: ببریم.

سومی گفت: بپزیم.

چهارمی گفت: بخوریم.

کی بخوره، مل مل کنده گنده (من من کله گنده)خندونک

           *   *   *

آوا: مامان، یه چیزی توی گوش بعبعی بگوآرام

...

آوا: مامان، چی توی گوش بعبعی گفتی؟ ناراحتش کردی. داره گریه می کنه.عصبانی

           *   *   *

آوا: مامان، من ایرانم که همیشه برنده می شه، تو برزیل باش.قه قههقه قهه

 

 

نوشته شده در دوشنبه 23 تير 1393ساعت 17:48 توسط مریم |

این روزها دائم سوال می پرسی، سوالهای زنجیره ای که معمولا جواب رو از خودم می گیری و تبدیل می شه به یه سوال جدید و همین طور تا آخر ادامه پیدا می کنه...بدبو چند روز پیش اتفاق جالبی افتاد. داشتی بازی می کردی و حسابی خوش می گذروندی که ...

من: آوا باید بریم خونه، شب شده.

آوا: مامان، چرا شب شده؟

من: چون خورشید غروب کرده.

آوا: چرا خورشید غروب کرده؟

چرا؟

چرا؟؟؟؟

چرا؟؟؟؟؟

آخر سر، بعد از کلی سوال پرسیدن و سوال پیچ کردن من، با ناراحتی گفتی :"مامان، من نمی خوام برم خونه!!! می خوام بازی کنم."غمگین تازه فهمیدم مشکل از کجا آب می خوره...درسخوان

من: آوا، من هم خیلی ناراحتم داریم می ریم خونه. اینجا خیلی قشنگه.غمگین

آوا: ولی مامان باید بریم خونه. دیگه شب شده... هوا تاریک شده. خورشید خانم غروب کرده.آرام

و مشکل حل شد. به همین راحتی ...چشمک

نوشته شده در يکشنبه 22 تير 1393ساعت 7:16 توسط مریم |

یکی از کتاب های خوبی که اخیرا مطالعه کردمآرام

نوشته شده در پنجشنبه 19 تير 1393ساعت 18:14 توسط مریم |

داشتیم بازی می کردیم... هاپو بغل من بود و خرسی بغل خودت...

آوا: what is this

من: سکوت

آوا: مامان باید بگی... It is a dog. my dog is girl ...بعد من هم باید بگم ...It is a bear. my bear is boy...

کم کم دارم به این باور می رسم که بهترین کاری که می تونم برات انجام بدم اینه که هیچ کاری نکنم.

 

نوشته شده در پنجشنبه 19 تير 1393ساعت 17:46 توسط مریم |

پیسا کشیدیمحبت "پیسا سیب زمینی ایه که روش قارچ می ریزن، می خورن مامان"دلخور

هندوانه کشیدی، هسته هم دارهزیبا

بغلمحبتبغل

نوشته شده در پنجشنبه 19 تير 1393ساعت 17:32 توسط مریم |

این هم یه تغییر مهم در آستانه سه سالگی.محبتمحبت دیگه از دوربین فرار نمی کنی، جلوی دوربین ژست می گیری.بغل برای اولین بار گفتی :"مامان من اینطوری می شینم، عکس بگیر."بوس

مناسبت این کلاه بافتنی توی گرمای تیر ماه هم اینه که باهاش آتشنشان می شی و همه جا آب می ریزی و آتیش خاموش می کنی و منو از آتیش نجات می دی و ... شاکیشاکی

نوشته شده در شنبه 7 تير 1393ساعت 20:04 توسط مریم |

این روزها توی خونه ما هیچ دری نباید بسته باشه...شاکیشاکی

"مامان درو نبند... بالالا می یاد... همه رو می خوره. اگه درو ببندی، بالالا می ره پشت در قایم می شه... بعععععععععععد (همیشه، بعد ها رو کشیده می گیبغل) وقتی درو باز می کنی، آدمو می خوره..."خندونک

 

و اما... بالالا، هیولای این روزهای دخترم.دلخور

بغلبوسبغل

نوشته شده در سه شنبه 3 تير 1393ساعت 15:36 توسط مریم |
صفحه قبل 1 2 3 4 5 6 7 ... 34 صفحه بعد