برای نخواستنم دلیل داشتم و حالا برای این همه خواستنت، هیچ دلیلی نمی بینم.

نوشته شده در پنجشنبه 15 خرداد 1393ساعت 7:24 توسط مریم

یکی از سرگرمی هات اینه که قیچی می کنی.محبت بابا کاغذ کادو می خره در طرح های متنوع و شما می شینی به قیچی کردن و تصویرها رو قیچی می کنی از زمینه. آرام

محبتمحبتمحبتمحبتمحبتمحبتمحبتمحبتمحبتمحبت

نوشته شده در جمعه 28 شهريور 1393ساعت 7:54 توسط مریم |

پدرم همیشه می گفت:"من مرد ثروتمندی هستم، چون بچه های خوبی دارم."

حالا همه آرزوی من اینه که ثروتمند باشم مثل پدرم...

محبتبوسمحبت

پ.ن : بعضی از جمله ها تاثیر خیلی خیلی خوبی روی بچه ها داره. خصوصا اگر گوینده اش کسی باشه، دوست داشتنی و قابل احترام... قطعا ما خوب نبودیم و پر از اشکال بودیم مثل بقیه، اما یادم می یاد با هر بار شنیدنش از بابا، خیلی خوشحال می شدم و سعی می کردم بهتر از قبل باشم.

نوشته شده در چهارشنبه 26 شهريور 1393ساعت 23:26 توسط مریم |

این برچسب ها رو از کتابفروشی خریدم.

روش اول: می چسبونیم روی فوم گلسازی (با ضخامت مناسب)...

و برش می زنیم. دو تکه...

یا سه تکه...

روش دوم: می چسبونیم روی چوب بستنی های ردیف شده و از قبل آماده شده...

و برش می زنیم.

نوشته شده در سه شنبه 25 شهريور 1393ساعت 6:12 توسط مریم |

آوا: "مامان، رستم یه چیزی ایه که اسم اسبش رخشه، مبارزه می کنه. بعععععععد، سهراب، یه چیزی ایه که می میره."خندهخنده (بنده خدا فردوسی، هیچ وقت فکر نمی کرد روزی روزگاری رستم رو به نام اسبش بشناسن)

یه روز هم داشتیم بازی می کردیم. گفتی :"مامان، تو رستم باش. من سهراب دختر می شم."قه قهه

این نقاشی رو وقتی کشیدی که داشتم برات هفت خوان رستم رو تعریف می کردم.دلخوردلخور

رستم تیر و کمان دست گرفته مثلا...خنده حالا این وسط حلزون چه نقشی داره و چکار می کنه... متفکر نمی دونم...

من بی تقصیرم.خندونک

 

نوشته شده در شنبه 22 شهريور 1393ساعت 16:34 توسط مریم |

چند تا از درخت هایی که اخیرا کشیدیمحبت

درخت پر از میوه خندونک

درخت پر از شاخه...

برگ هم کشیدی با یک عدد زرافه که پائین درخت مشغول برگ خوردنه.بوس

محبتمحبتمحبت

نوشته شده در پنجشنبه 20 شهريور 1393ساعت 22:20 توسط مریم |


لطفاً کلمه عبور اختصاصی برای دسترسی به این مطلب را وارد نمائید



نوشته شده در پنجشنبه 20 شهريور 1393ساعت 22:09 توسط مریم |


لطفاً کلمه عبور اختصاصی برای دسترسی به این مطلب را وارد نمائید



نوشته شده در چهارشنبه 19 شهريور 1393ساعت 15:36 توسط مریم |


لطفاً کلمه عبور اختصاصی برای دسترسی به این مطلب را وارد نمائید



نوشته شده در جمعه 7 شهريور 1393ساعت 21:46 توسط مریم |


لطفاً کلمه عبور اختصاصی برای دسترسی به این مطلب را وارد نمائید



نوشته شده در دوشنبه 3 شهريور 1393ساعت 7:10 توسط مریم |

خیلی خیلی تعجب کردم.تعجبتعجب چند بار پرسیدم تا مطمئن شدم. جنگ کشیدی...

و آتش غمگین

نمی دونم... متفکر شاید تاثیر خبرهای داغ این روزها باشه.غمگین

 

پی نوشت: و دقیقا همین بود... برام از جنگ گفتی نازنینم.

"وقتی جنگ می شه، آتیش می یاد. همه جا دود می یاد. سربازها می یان... خونه ها می شکنه... خونه ها خراب می شه... کامپیوترها خراب می شه... می سوزن. نی نی ها می خورن زمین... زخمی می شن. همه می مرن (می میرن) مامان."غمگینغمگین

نوشته شده در شنبه 1 شهريور 1393ساعت 16:39 توسط مریم |
صفحه قبل 1 2 3 4 5 6 7 ... 37 صفحه بعد