برای نخواستنم دلیل داشتم و حالا برای این همه خواستنت، هیچ دلیلی نمی بینم.

نوشته شده در پنجشنبه 15 خرداد 1393ساعت 7:24 توسط مریم

آوا: مامان اسم برادر من چیه؟ (از وقتی کارتون peppa pig می بینی، دنبال برادر می گردی.سکوت)

من: دوست داری اسمش چی باشه؟

آوا: اسمش باشه آنیکاد. اسم نی نی دایی هم آنیکاد باشه. (قراره به زودی نی نی دایی به دنیا بیاد).بغلمحبت

         *  *  *

آوا: مامان من چشمم سیاهه. بعععععععععد توی قربونه.آرام

من: توی قربون یعنی چی؟؟؟

آوا: همون خانمه که می خوند... چشم سیاتو قربون.قه قههقه قهه

                   *  *  *

آوا: بابا من می خوام پرنده باشم.غمگین

بابا: اگه پرنده باشی، می تونی نقاشی بکشی؟؟

آوا: نه!

بابا: اگه پرنده باشی، می تونی بدوی؟؟

آوا: نه!!

...

آوا: خوب آدم می شم.

نوشته شده در پنجشنبه 8 آبان 1393ساعت 12:44 توسط مریم |

این ماه یعنی 39 ماهگی، ماه عجیبی بود. دائم نقاشی کشیدی با موضوعات مختلف. دقیقا تا همین چند روز پیش، خط خطی می کردی و حالا نقاشی می کشی و این یعنی یک تحول بزرگ. چیزی که خیلی برای من جالب بود، تنوع موضوعاتی بود که نقاشی کردی و اعتماد به نفست برای کشیدن هر چیزی که می خواستی در لحظه. گهگاهی در مورد نقاشی ها و نقاشی کشیدن هات اظهار نظر هم کردی. یک شب، موقع خواب گفتی:"مامان، همه فکر می کنن من گل ها رو مثل درخت می کشم."غمگین نمی دونم از کسی چیزی شنیدی یا صرفا تصورات خودت بود. اومدم بنویسم و ثبت کنم این قدم بزرگ رو که برداشتی تا فراموش نکنم و نکنی 39 ماهگی رو و نقاشی های قشنگ 39 ماهگی رو.

اولین آدم هایی که کشیدی. خط خطی هایی که رفته رفته می رفت تا شکل آدم به خودش بگیره.آرام

ادامه مطلب

نوشته شده در چهارشنبه 7 آبان 1393ساعت 6:26 توسط مریم |


لطفاً کلمه عبور اختصاصی برای دسترسی به این مطلب را وارد نمائید



نوشته شده در دوشنبه 5 آبان 1393ساعت 15:42 توسط مریم |

از راست به چپ: من، آوا و بابا

من و بابا داریم نازت می کنیم.محبتمحبتمحبت

 

نوشته شده در شنبه 3 آبان 1393ساعت 6:32 توسط مریم |

اولین خرگوشی که کشیدی.محبت

ادامه مطلب

نوشته شده در دوشنبه 21 مهر 1393ساعت 15:48 توسط مریم |

آوا: بابا، من می خوام وقتی بزرگ شدم، آتشنشان بشم. دکتر هم می شم.

بابا: پس دوست داری وقتی بزرگ شدی، به مردم کمک کنی.

آوا: نه!!! من به مردم کمک نمی کنم. فقط به عروسک هام کمک می کنم.عصبانی

               *  *  *

من: آوا می خوای با چی نقاشی بکشی؟

آوا: با مداد شمعی. برای اینکهبغل مداد شمعی، رنگش بلندتره ولی مداد رنگی، رنگش کوتاهه. حلزونم باید رنگش بلند باشه.

              *  *  *

داری گریه می کنی با صدای بلند ...

من: آوا چی شده؟؟؟

آوا: من اصلا نمی خوام آدم باشم. می خوام پرنده باشم. بال داشته باشم، پرواز کنم. نمی خوام راه برم.تعجبتعجبتعجب

نوشته شده در يکشنبه 20 مهر 1393ساعت 22:27 توسط مریم |


لطفاً کلمه عبور اختصاصی برای دسترسی به این مطلب را وارد نمائید



نوشته شده در يکشنبه 20 مهر 1393ساعت 12:44 توسط مریم |

این کتاب ها مربوط می شه به دروس سال دوم و سوم رشته کودکیاری هنرستان.

ادامه مطلب

نوشته شده در جمعه 18 مهر 1393ساعت 16:12 توسط مریم |

هر جا تصویری از کعبه می بینی، می گی:"من اینجا زندگی می کنم. توی خونه خدا زندگی می کنم."سوال

من: آوا چرا اینجا زندگی می کنی؟

آوا: برای این که دوست دارم اینجا رو. کعبه اتاق منه. من دو تا اتاق دارم یکیش سفیده. یکیش سیاهه. اسمش هست خونه خدا محبتبغلمحبت

ادامه مطلب

نوشته شده در شنبه 12 مهر 1393ساعت 22:23 توسط مریم |

شب، موقع خواب داشتی کاغذ قیچی می کردی...

من: آوا، داری چکار می کنی؟

آوا: دارم کار احمقانه می کنم.تعجبتعجب

وقتی می خوای سوال بپرسی، مثل جمله بندی کتاب، می گی :"مامان، آیا سگ آبی می خوابه؟"بوسبغل

نوشته شده در چهارشنبه 9 مهر 1393ساعت 15:29 توسط مریم |
صفحه قبل 1 2 3 4 5 6 7 ... 41 صفحه بعد