برای نخواستنم دلیل داشتم و حالا برای این همه خواستنت، هیچ دلیلی نمی بینم.

نوشته شده در پنجشنبه 15 خرداد 1393ساعت 7:24 توسط مریم

آوا: بابا، من می خوام وقتی بزرگ شدم، آتشنشان بشم. دکتر هم می شم.

بابا: پس دوست داری وقتی بزرگ شدی، به مردم کمک کنی.

آوا: نه!!! من به مردم کمک نمی کنم. فقط به عروسک هام کمک می کنم.عصبانی

               *  *  *

من: آوا می خوای با چی نقاشی بکشی؟

آوا: با مداد شمعی. برای اینکهبغل مداد شمعی، رنگش بلندتره ولی مداد رنگی، رنگش کوتاهه. حلزونم باید رنگش بلند باشه.

              *  *  *

داری گریه می کنی با صدای بلند ...

من: آوا چی شده؟؟؟

آوا: من اصلا نمی خوام آدم باشم. می خوام پرنده باشم. بال داشته باشم، پرواز کنم. نمی خوام راه برم.تعجبتعجبتعجب

نوشته شده در يکشنبه 20 مهر 1393ساعت 22:27 توسط مریم |


لطفاً کلمه عبور اختصاصی برای دسترسی به این مطلب را وارد نمائید



نوشته شده در يکشنبه 20 مهر 1393ساعت 12:44 توسط مریم |

این کتاب ها مربوط می شه به دروس سال دوم و سوم رشته کودکیاری هنرستان.

ادامه مطلب

نوشته شده در جمعه 18 مهر 1393ساعت 16:12 توسط مریم |

هر جا تصویری از کعبه می بینی، می گی:"من اینجا زندگی می کنم. توی خونه خدا زندگی می کنم."سوال

من: آوا چرا اینجا زندگی می کنی؟

آوا: برای این که دوست دارم اینجا رو. کعبه اتاق منه. من دو تا اتاق دارم یکیش سفیده. یکیش سیاهه. اسمش هست خونه خدا محبتبغلمحبت

ادامه مطلب

نوشته شده در شنبه 12 مهر 1393ساعت 22:23 توسط مریم |

شب، موقع خواب داشتی کاغذ قیچی می کردی...

من: آوا، داری چکار می کنی؟

آوا: دارم کار احمقانه می کنم.تعجبتعجب

وقتی می خوای سوال بپرسی، مثل جمله بندی کتاب، می گی :"مامان، آیا سگ آبی می خوابه؟"بوسبغل

نوشته شده در چهارشنبه 9 مهر 1393ساعت 15:29 توسط مریم |


لطفاً کلمه عبور اختصاصی برای دسترسی به این مطلب را وارد نمائید



ادامه مطلب

نوشته شده در سه شنبه 1 مهر 1393ساعت 22:28 توسط مریم |

یکی از سرگرمی هات اینه که قیچی می کنی.محبت بابا کاغذ کادو می خره در طرح های متنوع و شما می شینی به قیچی کردن و تصویرها رو قیچی می کنی از زمینه. آرام

ادامه مطلب

نوشته شده در جمعه 28 شهريور 1393ساعت 7:54 توسط مریم |


لطفاً کلمه عبور اختصاصی برای دسترسی به این مطلب را وارد نمائید



ادامه مطلب

نوشته شده در چهارشنبه 26 شهريور 1393ساعت 23:26 توسط مریم |

این برچسب ها رو از کتابفروشی خریدم.

ادامه مطلب

نوشته شده در سه شنبه 25 شهريور 1393ساعت 6:12 توسط مریم |

این نقاشی رو وقتی کشیدی که داشتم برات هفت خوان رستم رو تعریف می کردم.دلخوردلخور

رستم تیر و کمان دست گرفته مثلا...خنده حالا این وسط حلزون چه نقشی داره و چکار می کنه... متفکر نمی دونم...

من بی تقصیرم.خندونک

 

ادامه مطلب

نوشته شده در شنبه 22 شهريور 1393ساعت 16:34 توسط مریم |
صفحه قبل 1 2 3 4 5 6 7 ... 39 صفحه بعد