برای نخواستنم دلیل داشتم و حالا برای این همه خواستنت، هیچ دلیلی نمی بینم.

نوشته شده در پنجشنبه 15 خرداد 1393ساعت 7:24 توسط مریم

از راست به چپ: بابای خوشحال، نی نی خوشحال، مامان خوشحالمحبتمحبتمحبت (برای بابا سبیل کشیدی مثلاقه قهه) در ضمن، چند وقته دور نقاشی هات کادر هم می کشی، نقاش کوچولوی من.دلخور

نوشته شده در دوشنبه 3 آذر 1393ساعت 0:01 توسط مریم |


لطفاً کلمه عبور اختصاصی برای دسترسی به این مطلب را وارد نمائید



نوشته شده در يکشنبه 2 آذر 1393ساعت 0:27 توسط مریم |

 

کاردستی های کاغذی مربوط به پست قبل رو از این لینک دانلود کنید.

نوشته شده در شنبه 1 آذر 1393ساعت 16:22 توسط مریم |

و اما بازی جدیدمون... من فقط پرینت می گیرم و بقیه کار رو خودت انجام می دی... قیچی می کنی و می چسبونی بدون کمک من!محبتمحبت


 

ادامه مطلب

نوشته شده در جمعه 30 آبان 1393ساعت 9:06 توسط مریم |

خانم الاغه کشیدیخنده

ادامه مطلب

نوشته شده در يکشنبه 25 آبان 1393ساعت 6:41 توسط مریم |

یکی از وسیله های بابا رو برداشتی...

آوا: این مال منه بابا.آرام

بابا: نه!!! مال منه.

آوا: نه بابا! اول مال من بوده. بعد شده مال شما!!غمگین

بابا: پس الان مال منه.

آوا: نه بابا! دوباره شد مال من.آرام

     *  *  *

آوا: مامان من پرنده شدم. طوطی شدم. بال دارم.

من: چه طوطی قشنگی!!! بالت کجاست؟

آوا: من همه جا بال دارم... ولی نمی تونی بال های منو ببینی. وقتی پرواز می کنم، بالم می یاد بیرون.بوسبغل

     *  *  *

آوا: مامان چرا این آقا رنگ پوستش قهوه ای شده؟؟

من: چون سیاه پوسته.

آوا: نه مامان!! قهوه ای پوسته!!!عصبانی
 

نوشته شده در پنجشنبه 22 آبان 1393ساعت 22:21 توسط مریم |

سه ساله من، امشب راحت و آسوده خوابیده بودی و من به سه ساله حسین (ع) فکر می کردم... به همه سه ساله ها... به همه سه ساله های غمگین دنیا...

 

نوشته شده در سه شنبه 13 آبان 1393ساعت 22:38 توسط مریم |

آوا: مامان اسم برادر من چیه؟ (از وقتی کارتون peppa pig می بینی، دنبال برادر می گردی.سکوت)

من: دوست داری اسمش چی باشه؟

آوا: اسمش باشه آنیکاد. اسم نی نی دایی هم آنیکاد باشه. (قراره به زودی نی نی دایی به دنیا بیاد).بغلمحبت

         *  *  *

آوا: مامان من چشمم سیاهه. بعععععععععد توی قربونه.آرام

من: توی قربون یعنی چی؟؟؟

آوا: همون خانمه که می خوند... چشم سیاتو قربون.قه قههقه قهه

                   *  *  *

آوا: بابا من می خوام پرنده باشم.غمگین

بابا: اگه پرنده باشی، می تونی نقاشی بکشی؟؟

آوا: نه!

بابا: اگه پرنده باشی، می تونی بدوی؟؟

آوا: نه!!

...

آوا: خوب آدم می شم.

نوشته شده در پنجشنبه 8 آبان 1393ساعت 12:44 توسط مریم |


لطفاً کلمه عبور اختصاصی برای دسترسی به این مطلب را وارد نمائید



نوشته شده در دوشنبه 5 آبان 1393ساعت 15:42 توسط مریم |

از راست به چپ: من، آوا و بابا

من و بابا داریم نازت می کنیم.محبتمحبتمحبت

 

نوشته شده در شنبه 3 آبان 1393ساعت 6:32 توسط مریم |
صفحه قبل 1 2 3 4 5 6 7 ... 42 صفحه بعد