برای نخواستنم دلیل داشتم و حالا برای این همه خواستنت، هیچ دلیلی نمی بینم.

نوشته شده در پنجشنبه 15 خرداد 1393ساعت 7:24 توسط مریم

40 ماهگی آوا

نقاشی هات خیلی زیاد شده... دیگه نمی تونم همه رو ثبت کنم برات.غمگین و اما بهترین نقاشی های 40 ماهگیت دختر گلممحبت

گل کشیدی و رنگ زدی.

تاریخ عکس: 1393/07/08

ادامه مطلب

نوشته شده در يکشنبه 23 آذر 1393ساعت 16:20 توسط مریم |

آقای دریابان کشیدی.محبت

آقای دریابان با کلاهش سوار بر قایق بادبانی، وسط دریا...

ادامه مطلب

نوشته شده در شنبه 15 آذر 1393ساعت 15:49 توسط مریم |

یکی از جمله های نغزت...بوسمحبت

- مامان من دختر خیلی خوبی هستم ولی یه کوچولو کارهای بد هم می کنم. بعضی وقت ها گریه می کنم.

یکی از مواردی که براش جواب نداشتم و هنوز ندارم...خطا

- مامان، آدم ها وقتی پیر می شن، دوباره جوون می شن؟؟ ما جوونیم... مادربزرگ که پیره، دوباره جوون می شه؟؟؟

و بالاخره، وقتی دلتنگ می شی و کاری از دست من بر نمی یاد.غمگین

- مامان، زنگ بزن به مامانی، بگو بیاد خونه مون.

_ چرا خودت زنگ نمی زنی؟

- من که دخترش نیستم.... خودت باید به مامانی زنگ بزنی.

 

نوشته شده در شنبه 15 آذر 1393ساعت 15:26 توسط مریم |

نی نی دایی به دنیا اومد.محبتمحبتمحبت نه امروز، نه دیروز، یک ماه پیش!!! و من این همه تاخیر دارم برای گذاشتن این پست که البته بی دلیل هم نبوده!!!

اهورای نازنینم، عزیزم، نفسم! کاش می دونستی که چققققققققققققققققدر دلتنگم، دلتنگ دیدنت، نفس کشیدنت... کاش این همه دور نبودیم از هم...

محبتمحبتمحبتدوستت دارم نازنینممحبتمحبتمحبت

نوشته شده در جمعه 14 آذر 1393ساعت 16:19 توسط مریم |

از راست به چپ: بابای خوشحال، نی نی خوشحال، مامان خوشحالمحبتمحبتمحبت (برای بابا سبیل کشیدی مثلاقه قهه) در ضمن، چند وقته دور نقاشی هات کادر هم می کشی، نقاش کوچولوی من.دلخور

نوشته شده در دوشنبه 3 آذر 1393ساعت 0:01 توسط مریم |


لطفاً کلمه عبور اختصاصی برای دسترسی به این مطلب را وارد نمائید



نوشته شده در يکشنبه 2 آذر 1393ساعت 0:27 توسط مریم |

و اما بازی جدیدمون... من فقط پرینت می گیرم و بقیه کار رو خودت انجام می دی... قیچی می کنی و می چسبونی بدون کمک من!محبتمحبت


 

ادامه مطلب

نوشته شده در جمعه 30 آبان 1393ساعت 9:06 توسط مریم |

خانم الاغه کشیدیخنده

ادامه مطلب

نوشته شده در يکشنبه 25 آبان 1393ساعت 6:41 توسط مریم |

یکی از وسیله های بابا رو برداشتی...

آوا: این مال منه بابا.آرام

بابا: نه!!! مال منه.

آوا: نه بابا! اول مال من بوده. بعد شده مال شما!!غمگین

بابا: پس الان مال منه.

آوا: نه بابا! دوباره شد مال من.آرام

     *  *  *

آوا: مامان من پرنده شدم. طوطی شدم. بال دارم.

من: چه طوطی قشنگی!!! بالت کجاست؟

آوا: من همه جا بال دارم... ولی نمی تونی بال های منو ببینی. وقتی پرواز می کنم، بالم می یاد بیرون.بوسبغل

     *  *  *

آوا: مامان چرا این آقا رنگ پوستش قهوه ای شده؟؟

من: چون سیاه پوسته.

آوا: نه مامان!! قهوه ای پوسته!!!عصبانی
 

نوشته شده در پنجشنبه 22 آبان 1393ساعت 22:21 توسط مریم |

سه ساله من، امشب راحت و آسوده خوابیده بودی و من به سه ساله حسین (ع) فکر می کردم... به همه سه ساله ها... به همه سه ساله های غمگین دنیا...

 

نوشته شده در سه شنبه 13 آبان 1393ساعت 22:38 توسط مریم |
صفحه قبل 1 2 3 4 5 6 7 ... 43 صفحه بعد