بستن تبلیغات

آوای دلنشین من


لطفاً کلمه عبور اختصاصی برای دسترسی به این مطلب را وارد نمائید



نوشته شده در جمعه 29 فروردين 1393ساعت 17:28 توسط مریم |

بین مداد رنگی ها، اولین مدادی که انتخاب می کنی برای نقاشی کردن زرده. دوست داری لباسی که می پوشی زرد رنگ باشه. دیروز داشتم فکر می کردم به این موضوع که یادم افتاد اولین رنگی که تشخیص دادی زرد بود.ابرو به همه شکل ها و اشیای زرد رنگ دور و بر اشاره می کردی و خیلی کشیده می گفتی: "ز.........رد"قلب شاید هم این علاقه ات به رنگ زرد ریشه ژنتیک داشته باشه، مامانی عاشق رنگ زرده. من هم تا این اواخر زرد پسند بودم حسابیمژه

نوشته شده در جمعه 29 فروردين 1393ساعت 16:01 توسط مریم |


لطفاً کلمه عبور اختصاصی برای دسترسی به این مطلب را وارد نمائید



نوشته شده در جمعه 29 فروردين 1393ساعت 17:28 توسط مریم |


لطفاً کلمه عبور اختصاصی برای دسترسی به این مطلب را وارد نمائید



نوشته شده در جمعه 29 فروردين 1393ساعت 17:28 توسط مریم |


لطفاً کلمه عبور اختصاصی برای دسترسی به این مطلب را وارد نمائید



نوشته شده در جمعه 29 فروردين 1393ساعت 17:28 توسط مریم |

تصویر ذهنی ات از خونه ما بغل

مهد کودکت (اون نقطه ها مسیر رفتنمون به مهده)

قلبقلبقلب

نوشته شده در جمعه 29 فروردين 1393ساعت 15:37 توسط مریم |


لطفاً کلمه عبور اختصاصی برای دسترسی به این مطلب را وارد نمائید



نوشته شده در جمعه 29 فروردين 1393ساعت 17:28 توسط مریم |

دیروز اتفاق جالبی افتاد. داشتی توی اتاقت بازی می کردی که صدای جیغ و گریه ات به هوا بلند شد. اومدم اتاقت و دیدم موقع بستن کمربند کالسکه ات، دستت لای قفلش گیر کرده.نگران دستتو آزاد کردم. بغلت کردم و از اتاق آوردمت بیرون تا آرومت کنم. به خیال خودم داشتم مساله رو حل می کردم که دیدم اصرار داری برگردی اتاقتتعجب برگشتی و یکراست رفتی سراغ کالسکه ات. چشمات پر از اشک بود و با این وضع، می خواستی یه بار دیگه کمربند کالسکه رو باز و بسته کنی. تازه فهمیدم مساله حل نشده برات. بابا کلی خوشحال شد و گفت:"این خیلی خوبه که دخترم از مشکلاتش فرار نمی کنه."ابرو خلاصه این که بالاخره با موفقیت باز و بسته اش کردی و بابا برات توضیح داد که چطوری انجامش بدی تا دستت صدمه نبینه و مشکل حل شد.قلبقلب

بعد انگار یاد کتاب "آفرین، خرس کوچولو" افتادی. گفتی :"مامان، من می خوام چیزهای مفتلف (مختلف) بیشتری بشناسم. مواظب من باش."بغلماچ

نوشته شده در يکشنبه 24 فروردين 1393ساعت 5:17 توسط مریم |

بالش کشیدیقلب

بعد گفتی:"می خوام بالشم اینطوری باشه" ابرو

نوشته شده در جمعه 22 فروردين 1393ساعت 19:29 توسط مریم |


لطفاً کلمه عبور اختصاصی برای دسترسی به این مطلب را وارد نمائید



نوشته شده در پنجشنبه 28 فروردين 1393ساعت 16:36 توسط مریم |
صفحه قبل 1 2 3 4 5 6 7 ... 25 صفحه بعد