هدیه
به خاله سعیده (خاله مهدت) زنگ زدم و کلی صحبت کردیم. گفت، همه چی خوبه و عالی. فقط انگار با یکی از بچه های مهد مشکل داری. اسمش میثمه. وقتی خاله مهدت اسمشو گفت، دیدم دائم تو خونه ازش اسم می بری :"میثم، این کارو نکن، مگه نگفتم کار بدی ایه ..." بعد فکر کردم در جهت بهبود رابطه اتون یه فکری بکنم.
کتاب خوندیم و حرف زدیم. "فرانکلین و روز دوستی" بعد مثل فرانکلین هدیه درست کردیم برای بچه ها و دوستهای مهدت. کلی خوشحال شدی و ذوق کردی (آخه عاشق هدیه ایی) بعد همه هدیه ها رو جمع کردی و گذاشتی توی بسته و گفتی :"مامان، بریم مهد. من هدیه هام رو بدم به دوستانم"
قرار شد صبح زود بریم مهد و هدیه بدی. می خواستم زنگ بزنم، با خاله سعیده هماهنگ کنم. اما بعد منصرف شدم. تصمیم گرفتم بذارم به عهده خودت. کلی ذوق داشتی برای هدیه دادن. شب موقع خواب هم هدیه ها رو بغل گرفتی و خوابیدی که "مامان، هدیه هام گم نشه، خراب نشه مثل فرانکلین"
صبح زود هم گذاشتی کیف و رفتی مهد.
ظهر، موقع برگشتن از مهد...
من :"آوا، هدیه ها رو دادی به دوست های خوبت، خوشحال شدن"
آوا :"نه!!!!!!"
من: "چرا؟؟؟؟؟؟؟؟"
آوا :"هدیه ها مال خودمه"









هدیه
