این روزها... 25
این روزها عجیب و غریب شدی حسابی. ساعت ها با خودت بازی می کنی، حرف می زنی، قصه می گی، کتاب می خونی،لباس می پوشی (لباس که چه عرض کنم، هر چی دستت برسه می کشی سرت یا می ندازی روی شونه ات، کلی هم احساس برازندگی می کنی)، عروسکهات رو می زنی زیر بغلت و از این اتاق به اون اتاق خلاصه این که باید وقت قبلی بگیرم ازت زیاد تحویلم نمی گیری اصولا دیروز اومدی آشپزخونه و بعد از مدتها گفتی: "مامان بریم بازی کنیم" باهم اومدیم اتاق و هنوز نرسیده عروسکت رو دادی دستم. رو کردی به عروسکت و گفتی: "خرسی، می رم سر کار، زود بر می گردم، برات یه خوراکی خوشمزه می یارم" چند قدم رفتی جلوتر، برگشتی و گفتی :"خرسی گریه کنه&...







