آواآوا، تا این لحظه: 15 سال و 4 ماه و 5 روز سن داره

آوای دلنشین من

این روزها... 25

این روزها عجیب و غریب شدی حسابی. ساعت ها با خودت بازی می کنی، حرف می زنی، قصه می گی، کتاب می خونی،لباس می پوشی (لباس که چه عرض کنم، هر چی دستت برسه می کشی سرت یا می ندازی روی شونه ات، کلی هم احساس برازندگی می کنی)، عروسکهات رو می زنی زیر بغلت و از این اتاق به اون اتاق  خلاصه این که باید وقت قبلی بگیرم ازت  زیاد تحویلم نمی گیری اصولا  دیروز اومدی آشپزخونه و بعد از مدتها گفتی: "مامان بریم بازی کنیم"   باهم اومدیم اتاق و هنوز نرسیده عروسکت رو دادی دستم. رو کردی به عروسکت و گفتی: "خرسی، می رم سر کار، زود بر می گردم، برات یه خوراکی خوشمزه می یارم" چند قدم رفتی جلوتر، برگشتی و گفتی :"خرسی گریه کنه&...
8 مرداد 1392

اولین کتاب سبز

استاد فرزانه ای داشتم که می گفت در انگلستان، معمولا کتاب (حتی کتابهای علمی و مرجع ) روی کاغذ های کاهی و بازیافتی چاپ می شه، چون باعث کاهش هزینه ها می شه و در عین حال به پایداری محیط زیست هم کمک می کنه. اما در ایران، گذشته از کتاب های علمی و مرجع، حتی بولتن های داخلی موسسات و نشریات زرد و تبلیغات و ... هم روی کاغذ های گلاسه چاپ می شه و ...  چند روز پیش داشتیم از جلوی یه کتابفروشی سوت و کور رد می شدیم که تصمیم گرفتم، سری بزنم و ... در کمال ناباوری، این کتاب رو اونجا پیدا کردم  دختر عزیزم، این کتاب، اولین کتاب سبز توست  امیدوارم همیشه سبز باشی و دوستدار طبیعت فکر می کردم برات زود باشه هنوز که اصرار کردی به دیدنش. ...
7 مرداد 1392

بازی 26

بیست و پنج ماهگی آوا: اینم یه بازی دیگه برای هماهنگی چشم و دست. ایده اش رو از وبلاگ دیانای عزیز گرفتم. یه جعبه خالی و تعدادی کارت بازی تاریخ عکس ها : 1392/05/02 ...
2 مرداد 1392

محبوب ترین ها... 1

بیست و پنج ماهگی آوا: وقتی خوب فکر می کنم، می بینم از نوزادی تا حالا به چیزهای مختلفی علاقه داشتی. هر بار یکی از اسباب بازیهات شاخص بوده و سرگرمت کرده. ولی کتاب و مدل و عروسک های انگشتیت همیشه بی رقیب بودن. نمی دونم چرا  این روزها علاقه عجیبی پیدا کردی به پلیس و کشاورز. روزی صد بار کتاب پلی پلیس رو می خونم برات  اونقدر خوندم که جمله هاش رو حفظی. امروز کتاب باز کرده بودی و داشتی می خوندی :"امروز در شهر داستانی نمایشگاهی برپا می شود و ... " و البته سه گانه "شغل آینده ی من" و این کتاب کوچیک جیبی که حتی یک درصد هم فکر نمی کردم، اینقدر علاقه مندت کنه عاشق این صفحه ای، دائم این...
31 تير 1392

این روزها... 23

و این داستان ادامه دارد ... دیشب، موقع افطار باز اومدی و همون دیالوگ رو تکرار کردی آوا: مامان، دوستت دارم عزیزم من: منم خیلی دوستت دارم آوا: منم خیلی دوستت دارم، ما با هم دوست هستیم ...
28 تير 1392

بازی 24

بیست و پنج ماهگی آوا : یادش بخیر   اولین آبرنگی که خریدم  حالا شده اولین آبرنگ دختر عزیزم  و چقدر ذوق کردی با دیدنش  دنبالم راه افتاده بودی و ... "مامان، نقاشی بکشیم. مامان، نقاشی بکشیم. مامان ..." الهی مامان فدات شه که اینقدر هنرمندی عزیز دلم اینم اولین کار آبرنگت به روایت تصویر  ظرف آب رو که نمی شد گذاشت کنارت. توی هر کدوم از رنگ ها، چند قطره آب ریختم و ...  همه چیز داشت خوب و آروم پیش می رفت که یکدفعه تصمیم گرفتی محتویات جعبه رو خالی کنی و نتیجه این شد بازم همه چیز داشت خوب و آروم پیش می رفت که ایندفعه من تصمی...
27 تير 1392