آواآوا، تا این لحظه: 15 سال و 4 ماه و 3 روز سن داره

آوای دلنشین من

بازی 29

بیست و پنج ماهگی آوا: یه ظهر گرم تابستونی و من غرق خواب که اومدی کنارم و قصد کردی با لوگوهات خونه درست کنی. با این لوگوها زیاد بازی می کنی. معمولا دو بعدی، روی زمین کنار هم می چینی. اما ایندفعه دیدم برای اولین بار ساخت و سازت سه بعدی شد و ...  همه رو بر عکس گذاشتی   تا اینجا همه چیز خوب بود و داشت خوب پیش می رفت که پاپیون عروسکت رو برداشتی و گفتی :"این مثلا نی نی ایه. باید بره تو خونه اش" جا نمی شد و می خواستی به زور جاش بدی توی خونه.    خراب کردی و دوباره درست کردی و ... همینطور ادامه داشت و دوباره ... و دوباره ... ...
13 مرداد 1392

بازی 28

بیست و پنج ماهگی آوا: این روزها اینطوری قصه می گیم. دو یا سه تا از کارت های بازی رو کنار هم می چینیم و بعد در موردش قصه می گیم. نوبتی بازی می کنیم. من کارت می چینم و شما قصه می گی و برعکس. اینم کارت ها و قصه هایی که گفتی برای این سه تا کارت گفتی :"ساعت کلاه پوشید، کلاه با لیوان آب خورد، سیر شد" گفتی :"جوجه موش رو ناز کرد، موش افتاد روی درخت" گفتی :"موش می خواست تلفن بزنه، درخت تلفن رو برداشت، برد" گفتی :"جوجه اومد کفش بپوشه، خیار کفش رو پوشید، رفت" گفتی :"سبد شیر خورد، افتاد توی شیر، ماهی شیر خورد، سیر شد" گفتی :"عروسک داشت نان می خورد...
12 مرداد 1392

معرفی... 1

کلیپ آموزش زبان کودکان را از اینجا  دانلود کنید.  کتاب های صوتی کودکان را از اینجا  دانلود کنید.  انیمیشن زبان اصلی کودکان را از اینجا  دانلود کنید.  موسیقی بی کلام را از اینجا  دانلود کنید. کتاب های PDF را از اینجا  دانلود کنید. ...
10 مرداد 1392

بخند

من : آوا کار بدی کردی، ناراحت شدم آوا : منم ناراحت شدم دیگه  من : خیلی ناراحتم  آوا : منم خیلی ناراحتم دیگه  چند دقیقه می گذره ... همینطوری   زل زدی به من. کم کم میای نزدیک   می گی : "مامان، بخند. لطفا بخند دیگه "   ...
10 مرداد 1392

این روزها... 26

داشتی اتاق خودت بازی می کردی. من و بابا هم مشغول صحبت که صدای داد و فریادت بلند شد. اول فکر کردم اشتباه کردم. بعد دیدم اشتباه نکردم. داشتم می اومدم سراغت که دیدم خودت اومدی   عصبانی   گفتم:" آوا، چیزی شده!!!!!!! ناراحتی !!! با عصبانیت گفتی :"نی نی ها ... (بعد مکث کردی و  من مردم و زنده شدم تا بقیه اش رو بگی  ) نی نی ها می گن بالش مال منه . خونه مال منه  (آخه چند روزی می شه که با بالش و پتو برات خونه درست می کنیم و شما هم با عروسکهات (به قول خودت نی نی ها) تشریف می برین داخل خونه و بازی می کنین با هم)   الهی من فدای تخیلت بشم مادر جون  یعنی در این حد ...  دارم کم کم نگرانت م...
9 مرداد 1392

این روزها... 25

این روزها عجیب و غریب شدی حسابی. ساعت ها با خودت بازی می کنی، حرف می زنی، قصه می گی، کتاب می خونی،لباس می پوشی (لباس که چه عرض کنم، هر چی دستت برسه می کشی سرت یا می ندازی روی شونه ات، کلی هم احساس برازندگی می کنی)، عروسکهات رو می زنی زیر بغلت و از این اتاق به اون اتاق  خلاصه این که باید وقت قبلی بگیرم ازت  زیاد تحویلم نمی گیری اصولا  دیروز اومدی آشپزخونه و بعد از مدتها گفتی: "مامان بریم بازی کنیم"   باهم اومدیم اتاق و هنوز نرسیده عروسکت رو دادی دستم. رو کردی به عروسکت و گفتی: "خرسی، می رم سر کار، زود بر می گردم، برات یه خوراکی خوشمزه می یارم" چند قدم رفتی جلوتر، برگشتی و گفتی :"خرسی گریه کنه&...
8 مرداد 1392