آواآوا، تا این لحظه: 15 سال و 4 ماه و 8 روز سن داره

آوای دلنشین من

این روزها... 40

حسابی مشغول شدیم. کیک می پزیم و می خوری و من لذت می برم.    کم کم دارم به ذائقه ات پی می برم  روزی n بار هم می یای آشپزخونه، می گی : " مامان، هم بزنم"  آخر سر مجبور می شم، یه چیزی بدم، هم بزنی و مشغول باشی  ...  کدبانو می شویم ...
29 شهريور 1392

بازی 41

بیست و هفت ماهگی آوا: این ماه همه بازیها و سرگرمی هات به این دو تا مورد خاص خلاصه می شد. پازل و کارت های تصویری. نمی دونم چرا ولی در کمال حیرت و ناباوری من، از این دو تا خسته نمی شدی و هنوز هم نمی شی بعد از موفقیتت در حل پازل یک تکه، در تکاپوی این بودم که برات پازل دو تکه بخرم که باز هم از قافله عقب موندم و ... دیدم داری این پازل چهار تکه رو می چینی تاریخ عکس ها : 1392/04/27 بعد، این پازل نمی دونم چند تکه توجهت رو جلب کرد و ... اصرار داشتی و من به ناچار قبول کردم. برای این که دلسرد نشی، پازل رو می چیدم و 5-6 تا جای خالی می گذاشتم و ازت می خواستم با تکه های باقیمانده، بقیه پازل رو بچینی. ...
27 شهريور 1392

اولین ایده

اینم اولین ایده زندگیت که به نظر من جالب بود. یه روز بعد از خوردن شیر عصرانه ات نی شیر رو درآوردی، با این توپ قرمز دادی دست بابا، بعد اشاره کردی به سوراخ توپ، گفتی :"بابا، اینو بچسبونیم اینجا، بشه بادکنک، ballon" بعد، یعنی به نظر شما فرق بادکنک و توپ اینه دختر گلم ؟؟؟؟ در هر صورت اوامر اجرا شد. اینم نتیجه اش تاریخ کلیه عکس ها: 1392/06/27 ...
27 شهريور 1392

نی نی جادوگر

حکایتی شده این قصه گفتن های شبانه من ... من : آوا کدوم قصه رو تعریف کنم برات آوا : ممممممم (داری فکر می کنی)   قصه جادوگر.  مامان، من نی نی جادوگرم. تو مثلا مامان جادوگر باش.   من : نی نی جادوگر بیا با هم پرواز کنیم، بریم آسمان. آوا: نه!!!! ما که بال نداریم پرواز کنیم. من : خوب می ریم زیر زمین. آوا: نه!!!! کثیف می شه لباسمون من: می ریم توی آب شنا می کنیم. آوا: ما که پوست ماهی نداریم. مثل دلفین شنا کنیم. من: می ریم بالای کوه  آوا: اونجا خرس هست آخه من: می ریم جنگل آوا: اونجا بارون می یاد. ما که چتر نداریم. خیس می شیم.   ...
26 شهريور 1392