آواآوا، تا این لحظه: 15 سال و 4 ماه و 1 روز سن داره

آوای دلنشین من

رستم و سهراب

این نقاشی رو وقتی کشیدی که داشتم برات هفت خوان رستم رو تعریف می کردم. تاریخ عکس: 1393/06/05 رستم تیر و کمان دست گرفته مثلا... حالا این وسط حلزون چه نقشی داره و چکار می کنه... نمی دونم... من بی تقصیرم.   آوا: "مامان، رستم یه چیزی ایه که اسم اسبش رخشه، مبارزه می کنه. بعععععععد، سهراب، یه چیزی ایه که می میره." (بنده خدا فردوسی، هیچ وقت فکر نمی کرد روزی روزگاری رستم رو به نام اسبش بشناسن) یه روز هم داشتیم بازی می کردیم. گفتی : "مامان، تو رستم باش. من سهراب دختر می شم." ...
5 شهريور 1393

beach

این سنگ ها و صدف های دریایی رو بابا از ساحل آورده بود و من برات نگه داشتم. به محض دیدنشون، ذوق زده گفتی beach و دست به کار شدی. ساحل که تکمیل شد. بعبعی رو آوردی و گفتی :"بعبعی داره توی دریا شنا می کنه." دریا کوروکودیل هم داشت. برای آقا ببره غذا گذاشتی که بخوره و لاک پشتی که کشف کردی تاریخ عکس ها:1393/06/02 ...
2 شهريور 1393

جنگ

خیلی خیلی تعجب کردم. چند بار پرسیدم تا مطمئن شدم. جنگ کشیدی... و آتش  تاریخ عکس ها: 1393/05/31 نمی دونم...   شاید تاثیر خبرهای داغ این روزها باشه. پی نوشت: و دقیقا همین بود... برام از جنگ گفتی نازنینم. "وقتی جنگ می شه، آتیش می یاد. همه جا دود می یاد. سربازها می یان... خونه ها می شکنه... خونه ها خراب می شه... کامپیوترها خراب می شه... می سوزن. نی نی ها می خورن زمین... زخمی می شن. همه می مرن (می میرن) مامان." ...
31 مرداد 1393

بازی 71

با تراشه های مداد رنگی هات بازی کردیم و کاردستی درست کردیم. بعد چسب پهن زدیم و لمینت کردیم و آماده شد برای چسبوندن به در و دیوار خونه. تاریخ عکس ها: 1393/05/31 ...
31 مرداد 1393