آواآوا، تا این لحظه: 15 سال و 4 ماه و 3 روز سن داره

آوای دلنشین من

غریب ها

مامانی اومد و خیلی زود رفت. رفتیم ایستگاه قطار، بدرقه اش. یعنی مجبور شدیم، بریم. چون گریه می کردی و اصرار داشتی با مامانی سوار قطار بشی و بری . بالاخره رضایت دادی به دیدن قطار (به قول خودت توماس) کلی صبر کردیم تا بالاخره توماس (قطار) اومد. به تک تک واگن ها اشاره می کردی و می گفتی :" مامان، ببین این توماسه، این امیلی ایه، ... فقط زرافه نیست. هنوز سوار توماس نشده..." شب، موقع خواب ... آوا : بابا، قصه غریب ها رو تعریف می کنی؟؟ بابا : غریب ها؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ آوا : دو تا غریب بودن! روی صندلی نشسته بودن ... بابا : خانم بودن یا آقا؟ آوا : نه بابا! غریب بودن. بابا : مامان بود یا بابا؟ آوا : غریب بودن بابا. باب...
20 اسفند 1392

کرگدن

و باز هم حکایت همیشگی قصه گفتن های شبانه ... بابا : ... کرگدن یه شاخ داشت روی صورتش ... آوا : بابا، شاید کرگدن دو تا شاخ هم داشته باشه پشت سرش. بابا : نه! کرگدن یه شاخ داره روی صورتش . آوا : بابا، خوب حتما کرگدن دو تا شاخ هم داره پشت سرش، خوب  بابا : نه! کرگدن ... آوا : بابا، می گم کرگدن دو تا شاخ داره پشت سرش ...
15 اسفند 1392